تبليغاتX
عشقولانه های دالتون








           عشقولانه های دالتون

 
درباره وبلاگ
نويسندگان
آثار تاريخي
دوستان من
پيوند روزانه
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا

ماهی

"این یک شعر نو از دالتون"

وض

رفته بودم سر ح

تا بگیرم تب ماهی ها را

طفلکیها پشت پولک هاشان پنهانند

لیک من فهمیدم

گربه ی همسایه

آب آلوده ی حوض

و نه حتی غم بی آبی ، نه

هیچ یک درد و غم آنها نیست

آه می دانی چیست

حوض ماهی ها

سقفی از آبی آفاق بسر میدارد

و چراغ خورشید

صحنه ی پرواز در دریایی

که نه سقفی دارد و نه ماهیگیری

دلشان می گیرد

حق بده

خوردن از نور مجاز خورشید

پرش نافرجام؛ به خیال پرواز

له له ماهی آزادی خواه

روی خاک   و     پایان

نه امیدی و پذیرفتن بند

و دوباره از نو

انقلابی دیگر

و همان صحنه ی دردآور مرگ پرواز

حوصله می خواهد

و نگاهی که به آزادی دریایی خود دوخته اند

 


نويسنده: دالتون مورخ: جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 در ساعت: 6:50 بعد از ظهر
|+|

سلام کهنه

سلام به دالتون تنها دالتون تار عنکبوت بسته که خیلی وقته کسی بهش سر نزده ... نمی دونم از چی بگم؟  درس و کنکور مزخرفی که زندگی آدم رو برای یک سال منحل می کنه   جشنواره ی فجری که باید منتظر اکران شدن فیلمها ودیدن آثار بود گلشیفته ای که به حقیقت از دست رفت و مرگ هنری خودش رو به جون خرید و باید به کارهای قدیمیش قناعت کنیم و با میم مثل مادرش بگرییم   با دیوار انرژی بگیریم با سنتوری فاصله ی کم بدبختی و خوشبختی رو با هنر مهرجویی نظاره گر باشیم یا از انتخابات ریاست جمهوری خرداد که به خاطر یک ماه حق تعیین سرنوشت سیاسی که خییلی هم مهم نی ساز و انقلابی عصر جدید یا از بحران اقتصادی متورم غرب یا چرا دور از گرونی ست رو ندارم یا از غزه موضوع داغ وجدان های بیدار یا از کفش های حماسهماست و تاید و روغن یا یا یا ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ گور پدرهمه ی سلااااااااااااااااااااااااااااام به پدیس غم زده یک سلام طولانی که تمام بدهکاریامو صاف کنه و عوض چند تا جلوتر رو هم بگیره چون خیییلی بعییده حالا حالاها بتونم دوباره بیام بهش سر بزنم


نويسنده: دالتون مورخ: دوشنبه پنجم اسفند 1387 در ساعت: 3:34 بعد از ظهر
|+|

کار من نه غیر کار هنر است

 

سلام به دالتون عزیز و بدبخت    که خواب خوابه خوبت و راحت و تخت

عجب گلی زد به سرش دیوونه   همون بهتر بکپی توی خونه

مهم نیست با چه عظر و رنگی  مهم اینه میری یا که میلنگی

خر ما از همون اولا لنگ بود    گوشاش کمی دراز کم قشنگ بود

نمی دونم درد دلم از کجاست  از خوردن کدوم غذا و دواست

هرچیه بدجوری دلم رو دردوند   انگاری دردم توی سینه ام موند

مرده شورت حرفم نمیشه بات زد  دالتون احمق دیوونه ی بد

کم کم داری از تو چشام میفتی  فرقی نداری با یه فیلم مفتی

که پول بدی بری یه جا بشینی    یه فیلم آبکی بدن ببینی

از اول و از آخرش بروندن      ببین چی جی در سینما رسوندن

بازیگر های پوچ میشن ستاره    خوبا برن کنار اونان چیکاره

همه میشینیم میمونیم سرکار   با چند تا چرت و پرتی مثل گلزار

اسکلمون کردن عجب خرابی  اینجا نداره هیجوری حسابی 

اصلا ولش کن به تو چه بی بخار   برو بمیر یا گریه کن زار و زار

حتی نتونستی بگی چی شده   اصغر گدا رفته گاری چی شده

این همه خودکشی بکن تو خرداد   خر زدی و هیشکی جوابت نداد

درک جهنم لیاقت ندارین    یه بیست خوشگل واسه ما بذارین

اصلا ولش کن چه خیالی بابا    زن میگیری میری قاطی مرغا

ببینم این لوک یه خواهر نداره    به جز سگ و اسب کسیرو نداره؟

برو بمیر و بتمرگ یک کنار     چیزی نگی داد نزنی یا هوار

ما همون بهتر هینجا بشینیم    هرکی چیزی گفت بشنوم و ببینیم

 

 


نويسنده: دالتون مورخ: پنجشنبه سی ام خرداد 1387 در ساعت: 11:22 قبل از ظهر
|+|

داد بزن

سلام به دوستان بعد از یه وقفه ی طولانی یه سلام خوشل ... اومدم با یه شعر خوشل امیدوارم خوشتون بیاد

بیا خیال کنیم صدایمان به گوش هر کسی رسیده است
و یا هر آنکسی که خواستیم صدایمان شنیده است
نه اشتباه نکن این فقط یک خیال نازک است  به نازکی برگ شب
که حرفمان به گوش هر کسی رسیده است
کمی بخند به حرف من ولی دوباره گریه کن
چرا که من حقیقتی به طعم ترش به گوش تو رسانده ام
این حقیقت ملس قشنگ و واقعی است
نه هر کسی نمی شود صدای ما را بچشد
حتی همان کسی که شنیدنی نیازش هست هم
گوش هایش کر شده
و چشم هایش کور
چه خیالی تو چرا غمگینی تو فقط داد بزن
شاید او هم روزی روزی که نباشی
صدایت را از انعکاس کوه های جاوید ببیند
آری تو داروی چشم و گوش اویی
این بهترین نشانه ی وجود توست
تو ماندگاری و به کوه ها امانتی از صدای خود پنهان می کنی
این کوه ها همیشه هستند
تو فقط داد بزن


نويسنده: دالتون مورخ: یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 در ساعت: 5:34 بعد از ظهر
|+|

سال نو

سلااام تبریک سال نو....

ده جفت تبریک سال نو    نان برای پرن

 

دگان مرده ی قفس زندگی  

 دستبند برای چرخ عصیانگر روزگار

عمرمان نم کشیده    جزای عشق را باید بدهیم جزای عقل را جدا و دیگر هیچ

 


نويسنده: دالتون مورخ: چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 در ساعت: 8:5 بعد از ظهر
|+|

انجمن شاعران مرده

شبی با شاعران

نشسته بودیم در گلستانی بس خوش و خرم و گلها را نظاره می کردیم که سعدی آمد و زد توی حالمان و گفت: به چه کار آیدت ز گل طبقی     از گلستان من ببر ورقی      هنوز نرسیده فردوسی با اسکورت رستم اومد و گفت: بسی رنج بدم در این سال سی و از اسب رستم پرید پایین و شد نقل مجلس که ناگهان رند شیراز دستش اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود وارد شد و با حالت گرفته گفت: دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت   سببی ساز خدایا که پشیمان نشود و ما هم آمین کنان نشوندیمش ور دست خودمون خلاصه مجلس حسابی گل انداخته بود و شعرا در عشق و حماسه و عرفان به هم ید بیضا مینمایاندند و  بچه ها یعنی  پروین و شهریار و اخوان اون گوشه موشه ها چشمک میزدند که حضرت مولانا باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم کنان آمد و زد پشت حافظ و گفت ریز میبینمت. بعد هم رفت روی منبر و از خاطراتش با جناب شمس تعریف می کرد که ناگهان بابای مجلس حضور پیدا کرد و همه از جاشان برق گرفته جهشی زده و خاموش ماندند. حافظ که هنوز توی هوای کام دل فرداش بود با پس کله ای سعدی به خودش اومد و خیزی کرد.  پدر مجلس(جناب رودکی رو عرض می کنم) نگاهی به تک تک انداخت و گفت: مرا بسود و بریخت هر چه دندان بود   که یه هو باباقوقوری اومد و گفت با شامپوی داروگر موها می شه لطیفتر  جناب سعدی خشمی برآورد و گفت:ای شوخ چشم پدر دندانشان مشکل داره خمیردندان باید؛ و فردوسی بی هیچ سخنی با لبخندی ملیح دندانهایش را که هنوز خوراک کرم لحد نشده بود به همگان عرضه داشت . حضرت مولانا که به وجد آمده بود گفت: چه دندانهای نقره فامی خمیردندانت چیست؟ فردوسی فکری شد و گفت: خمیردندان؟ حمید.....!!!  


نويسنده: دالتون مورخ: دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 در ساعت: 7:56 بعد از ظهر
|+|

جای بسی تامل

سلام بعد از خیییلی تاخیر حسابی چه گلی به سر خودم زدم    ما همین بهتر که شعر خود سراییم ...مهم نیست در ناامیدی بسی امید است ...این یه داستانی است بسی با عبرت برای اهل نظر این یه داستان خوشله که یه جایی خوندم ولی نویسنده اش رو نمی شناسم..

مجسمه خوشبختی

یکی بود یکی شاید بود یا نبود زیر گنبد کبود

مرد پولداری قبل از مرگ وصیت کرد که مجسمه ای از او در میان شهر بنا کنند و تمام اموال و جواهرات و متعلقاتش را بدان بیاویزند. مجسمه ای ساختند چشمهایش ار یاقوت و لباسش از ورقه های طلا و نگینهای شمشیرش الماس و نامش را گذاشتند مجسمه ی خوشبختی...  پرستوی کوچکی در راه کوچ بود پای آن مجسمه برای استراحت نشست که ناگهان متوجه گریه ی مجسمه شد از او سبب را پرسید. مجسمه گفت من مجسمه ی شادی هستم اما حالا  در وسط شهر فقر و غم مردم را می بینم تو پرستو می توانی به من کمک کنی برو به خانه ی چوبی در گوشه ی شهر و الماس شمشیرم را به آن زن بیوه بده که کودکش بیمار است. پرستو این کار را انجام داد و بازگشت..پرستو آهنگ بازگشت کرد که مجسمه را غمناک دید مجسمه گفت پرستوی عزیز خواهش دیگری دارم در گوشه ای از شهر پسر بچه ای یتیم زندگی می کند و از سرما و گرسنگی رنج می برد خواهش می کنم الماس چشم من را برای او ببر پرستو گفت اما من حاضر نیستم چشم تو را دربیاورم مجسمه جواب داد من با یک چشم هم می بینم حالا تا شب نشده برو   

بقیه در ادامه مطلب              


نويسنده: دالتون مورخ: جمعه دوازدهم بهمن 1386 در ساعت: 1:11 بعد از ظهر
|+|

گم شده ام

        سلام به دالتون عزيز.. از امروز يه تصميم نو گرفتم  تا امروز فقط با تو مي نوشتم حالا مي خوام فقط از تو بنويسم دالتون یه موجود نیمه خیالی بدون وجود خارجی که در درون می پرورانمت...دالتون فراریه از لوک خوش شانس حالا این لوک هر کی می خواد باشه امروز یخرده می گم که خستتون نکنه:


  امروز دنبال جاده ی مرگ می گردم                 این بیراه راه واهی هدایتم نمی کند                    طوفان از هرجهت بی رحمانه سیلی می کوبد           اینجا نه دشت است نه بیابان نه جنگل است و نه دریا نه آسمان و نه آتشفشان اینجا خورشیدی طلوع نمی کند                                 اینجا همواره ماه خوابیده  اینجا دیگر خاک برای گیاه مادری نمی کند           اینجا وسعتی به اندازه ی تاریکی گور دارد به اندازه ی یک خواب عمیق یک...            من گم شده ام.روی هوایم انگار دستم به هیج جا بند نمی شود و                              صدایم صوت ندارد تنم از هر چیزی می گذرد                                         از زمان و مکان خارجم من گم شده ام و گم شده ای دارم


نويسنده: دالتون مورخ: چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 در ساعت: 5:8 بعد از ظهر
|+|

نمیدونم چی بگم

    سلام
    میلاد امام رضا(ع) رو به همتون تبریک می گم
    با نام رضا به سینه ها گل بزنید   با اشک به بارگاه او پل بزنید
    فرمود که هر وقت گرفتار شدید    بر دامن ما دست توسل بزنید

    اینم یه تیکه شعر از مهدی سهیلی  ..استثناییه
    ای یار من!    من در سکوت خلوت شب های خویش   در جستجوی تو مرغ خیال را   پرواز می دهم    
    در صحن باغ های جهان میخزم به شوق تا در شکوفه ها یا در دهان گل شاید ز خنده های تو            یابم  نشانه ها   تا بشکفم به روی تو در صبح نوبهار     ره میبرم به نطفه ی سبز جوانه ها   حال در  ماهتاب  میدمم و با چراغ ماه  پر می کشم به روزن خاموش خانه ها با هر نسیم به هر سو می دوم نام تو را  به زمزمه ی عاشقانه ای  آواز می دهم

امیدوارم خوشتون اومده باشه دوستان عزیز با نظراتتون مستفیضمان کنید


نويسنده: دالتون مورخ: جمعه دوم آذر 1386 در ساعت: 5:50 بعد از ظهر
|+|

به یاد زنده یاد قیصر امین پور

سلام..خیلی ناراحتم که بعد از چند وقت آپ کردن باید اینجوری و یه مطلب از جنس سوگ بنویسم ...

عشقولانه های دالتون این ضایعه ی اسف بار ،درگذشت قیصر امین پور شاعر نامی معاصر را به اهل شعر و ادب و دوستداران آن عزیز تسلیت می گوید روحش شاد و یادش گرامی باد ...

       سراپا اگر زرد و پژمرده ایم   ولی دل به پاییز نسپرده ایم                                  

      چوگلدان خالی لب پنجره    پر از خاطرات ترک خورده ایم

راز زندگی
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

 از کتاب به قول پرستو- نشر زلال- چاپ اول 1375

آثار

1- تنفس صبح
2- در کوچه آفتاب
3- مثل چشمه ، مثل رود
4- ظهر روز دهم
5- آینه‏ های ناگهان
6- گل‏ها همه آفتابگردانند
7- گزینه اشعار « مروارید »
8- بی بال پریدن
9- طوفان در پرانتز
10- به قول پرستو « مجموعه شعر نوجوان »
11-سنت و نو آوری در شعر معاصر


نويسنده: دالتون مورخ: سه شنبه هشتم آبان 1386 در ساعت: 4:42 بعد از ظهر
|+|

الهی نامه رمضان

 

الهی نامه رمضان 

برگ دهم

الهی. هر که را عقل دادی چه ندادی ، و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟الهی نامه رمضان
  
الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت . دل من افزونی است …

الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد از بود تــــو همـــه عطا است …

الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز …

الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان …

الهی ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه

 بود که افزوئی و نکاهی؟

الهــــی چه عزیز است او که تو او را خواهی در بگریزد او را در راه آری

طوبی آنکس را را کـــه تو او رایی …

کریمــا گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ـ بنده آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟

تو دانی . تو آنی که گفتی من آنم آنــی …

الهی نمی توانم که این کار بیتو بسر بریم نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم …

خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به آن روز رسیم میان آتش و دودیم اگـــر

 بدو گیتی آنروز یابیم پر سودیم ور بود خود را در یابیم به نبــود ...

الهی از آنچه نخواستی چه آیــــد؟ و آنرا که نخواندی کی آیــد؟

تا کشته را از آب چیست؟ و نا بایسته را جواب چیست؟

تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟ و خار را چه از آن کش بوی گل در کنار است ...

الهی شاد بدانم که بد درگاه تو میزارم بر آن امیـــد که روزی در میـــدان فضل بتو نازم

الهی نسیمی دمید از باغ دوستی دل را فـــدا کردیم ...

بویی یافتیم از خزینه دوستی بپادشاهی بر سر عالم ندا کردیم ...

برقی تافت از مشرق حقیقت آب و گل کم انگاشتیم و دو گییتی بگذاشتیم ...

یک نظر بسوختیم و بگداختیم بیفزای نظری و این سوخته را مـــرهم ساز و غرق شده را دریاب که می زده راهم بمی دارد و مرهم بود ...

الهی تودوستان را به خصمان می نمایی

درویشان را به غم و اندوهان می دهی

بیمار کنی و خود بیمارستان کنی

درمانده کنی و خود درمان کنی

از خاک آدم کنی و با وی احسان کنی

سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی

مجلسش روضه رضوان کنی نا خوردن گندم با وی پیمان کنی

و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی

آنگه او را بزندان کنی و سال ها گریان کنی جباری تو کار جباران کنی

خداوندی کار خداوندان کنی

تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی ...

و هرآنچه که هست و خواهد بود و خواهد شد از ذات تو و مهربانی توست ...

الهی آمین ...
 

برگ یازدهم

الهی. هر که را عقل دادی چه ندادی ، و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟
  
الهی آمدم با دو دست تهی ...

چه بود اگر از فضل خود براین خسته دلم مرهم نهی؟

الهی تو دوستان خود را به لطف پیدا گشتی تا قومـــی را به شراب انس متان کردی قومی را بدریای دهشت غرق کردی ...

الهی تو آنی که نور تجلی بر دل های دوستان تابان کردی چشمه های مهـــر در سر ایشان روان کردی و آن دلها را آیینــه خود محل صفا کردی

تو در آن پیدا و به پیدایـی خـــود در آن دو گیتی نا پیدا کردی ...

الهی هر چه نشان شمردم پرده بود و هــر چه می مایه دانستم بیهوده بود ...

الهی این پرده ی من از من بدار و عیب هستی من از من وا دار و مرا در دست کوشش بمن گذار

الهی کرد ما در میار و زیان ما از ما وا دار ای کردگار نیکو کار آنچه بی ما ساختی بی ما راست دار و آنچـــه تو برتادی بما مسپار ...

الهی همه دوستان میان دو تن باشد ـ سه دیگر نگنجد درین دوستی همه تویی من در نگنجم

گر این کار سراز منست مرا بدین کار نا کاردر سزار تو است همه توئی من فضول را بدعوی چه کار؟

الهی از کجا باز یابم من آنروز که تو مرا بودی و من نبودم تا باز بدان روز رسم میان آتش و دودم

اگر بدو گیتی آن روز من یابم پر سودم در بود خود را دریابم به نبود خود خشنودم ...

الهی ای داننــــده هر چیز و سازنده هر کار و دارنه هر کس نه کس را با تو بنازی و نه کس را از تو بی نیازی کار به حکمت می اندازی و به لطف می سازی نه بیداد است و نه بازی ...

الهی نه به چرائی کار تو بنده را علم و نه بر تو کس را حکم سزا ها تو ساختی و نوا ها تو ساختی و نه از کسی به تو نه از تو به کس همه از تو بتو همه توئی و بس ...

الهی ترا آنکس ببیند که ترا در ازل دید که دو گیتی او را ناپدید و ترا او دید که نادیده پسندید ...

الهی بر هزاران عقبه بگذارنیدی و یکی ماند دل من خجل ماند از بس که ترا خواند ...

الهی به هزاران آب شبستی تا آشنا کردی با دوستی و یک ماند آن که مرا از من بشوی تا از پس خود بر خیزم و تو مانی ...

الهی نصیب این بیچاره ازین کار همه درد است ... این داستان عشق است ...

بیچاره آنکس که ازین درد فرد است حقا که هر که بدین درد ننازد نا جوانمرد است ...

الهی از ضعیف چه آید جز خطا و از جاهل چه آید جز جفا و تو خداوندی کریم و لطیف چه سزد جز از کرم و بخشیدن عطا ...

بر من ببخشای گناهانم که همگی از نادانی و جهل من و بخشش از آن توست ...

الهی آمین ...
 

برگ دوازدهم

الهی. هر که را عقل دادی چه ندادی ، و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟
  
خدایا ...

بداده و نداده و گرفته ات شکر

که داده ات نعمت و نداده ات حکمت وگرفته ات امتحان

پروردگارا ...

آبروی مرا به توانگری نگه دار و شخصیت مرا به تنگدستی از بین مبر

تا مبادا از روزی خواهان تو روزی بخواهم

و از آفریده های بد کردارت طلب مهربانی کنم

و در حالتی قرار گیرم که به تعریف و تمجید کسی که به من چیزی داده بپردازم

و از کسی که مرا از امکاناتی منع کرده بد گویی کنم

پروردگارا ...

همچون هميشه لحظات تلخ تنهايي ام را با شيريني ياد تو بر وفق مراد ميسازم...

تويي كه توانم دادي كه از بودنم بهترين بهره را ببرم ...

و به من آموختي كه مشكلات را بجان خود بخرم ...

ولي آيا اين من ...

در اين زندان بزرگ خويشتن توانسته است بهترين بهره بودن را از آن خود سازد ؟

و در نبرد مشكلات به آسودگي تن نبازد ؟

و همواره و همواره به عشق ابدي تو نازد ؟

سخت است.... سخت ....

بارالهي ...

ديگر "دوست داشتن" – " نيكي‌" – " مهر " – " محبت " ...

در جاي خود معني نمي شوند ...
معبود من ...
دامني آلوده دارم ولي در عوض دريايي از التماس و تضرع قلبم را تسكين مي دهد ...

خدايا ...

" با تو بودن " پاك بودن است ... مرا با خود همراه ساز ...

و دمي از يادت دور نساز ...

خدايا ...

بخشنده اي و كريم ... مهرباني و رحيم ...

و باز هم این منم ...

بنده رو سيه ات كه ...

همواره بر درت ميكوبم تا از بند ماديات رهايم سازي ...

و به اصل خود برساني ...

حیاتم را به تو می سپارم و چشمانم را می بندم تا بدانی چه پرونده سیاهی دارم ...

خدایا ... دستان نیازمندمان را محتاج غیر از خود مکن ...

الهی آمین ...


نويسنده: دالتون مورخ: سه شنبه دهم مهر 1386 در ساعت: 5:8 بعد از ظهر
|+|

تولد تولد

الهی نازی خدا قربونت ببخشید اصلا یادم نبود عزیزم

باتوام آهای پدیسم ... قربونت برم یادم رفته بود چند وقته پیش تولدت بود اشکالی نداره تو شهریوری هستی جنست از خاک و رنگت کبودیه عزیز

تولدت مبارک!

پدیسم تولدت مبارک


نويسنده: دالتون مورخ: شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 در ساعت: 10:17 بعد از ظهر
|+|

تبریک

میلاد با سعادت منجی عالم بشریت رو به همتون تبریک می گم..

اینم یه شعر ناز و گوگولی از خودم

همیشه آرزوم این بود که یه روز بیام سراغت  با نگاه خسته دل بگم از درد فراغت

اینکه آقا جون یه عمره چش به راه قدماتم     گرچه نیستم پیشت اما من همیشه خاک پاتم

آقا جون داد بزنم یا تو دلم گریه کنم باز      کجایی دلم گرفته برای یه لحظه پرواز

آقا جون اینجا سیاهه اینجا تاریکی قشنگه اینجا آینه جوابش صدای خشم یه سنگه

هنوزم جمعه که می شه نگاهم به آسمونه نمی آی و باز دوباره زندگی همون خزونه

شاید امروز دیگه دیره اما فردا می رسه باز و دوباره انتظارم می شه همرنگ سر آغاز

امیدوام خوشتون بیاد...


نويسنده: دالتون مورخ: چهارشنبه هفتم شهریور 1386 در ساعت: 6:49 بعد از ظهر
|+|

پیامک

پیامک..پیامک

منتظر باش اما معطل نشو.تحمل کن اما توقف نکن.قاطع باش اما لجباز نباش.صريح باش اما گستاخ نباش.بگو اره اما نگو حتما.بگو نه اما نگو ابدا.

 بهترين مترجم کسيست که سکوت را ترجمه کند

 يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي  

 اگه ديدي کسي محکم بهت لگد زد ناراحت نشو چون خيلي توپي

 ميدوني بدترين معلم كيه/ زندگي چون اول امتحان ميگيره بعد درس ميده 

 دغدغه هاي يه پسر جوان - کار ندارم - پول ندارم - سربازي نرفتم - ماشين و خونه ندارم - و ... دغدغه هاي يه دختر جوان - لاک ناخنم پاک شده - مهري سرويس طلا خريده - دختر خاله ام ماشين داره - مامان غذاي خوب نمي پزه - عروسکم رو هنوز نخوابوندم - و ... عجب دنياي باحالي

 من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود.

 اگر منو تو دو برگ بوديم... هنگام خزان ... زودتر از تو ميشكستم و مي افتادم... تا زماني كه تو مي ا فتي... در آ غوشت گيرم

 كانن سريعترين دوربين دنيا را ساخت .. اين دوربين مي تواند از خانومها در لحظه اي كه دهانشان بسته است عكس بگيرد .

 امروز چندتا نفس کشيدي 10تا ... 100تا ... 1000تا ... به اندازه همه نفس هايي که تا امروز کشيدي واسم عزيزي  

 تمام گلهاي خوشبوي دنيارو هم به پات بريزم بازم کمه چون پاهات خيلي بو ميده

  نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدامي کني.

 ميدوني سردره مطب جراحي پلاستيك چي نوشته؟؟؟؟؟؟...... نوشته لولو تهويل ميگيريم هلو تحويل ميدهيم.

 وفاي بي وفايان کرده پيرم ، برم يار وفاداري بگيرم ، اگر يار وفاداري نگيرم ، سر قبر وفاداران بميرم.

 جاده عشق تا اطلاع ثانوي ليز و لغزنده مي باشد از عاشقاني كه قصد سفر در اين جاده را دارند خود را به زنجير محبت و صميميت مجهز كنند. ‹‹ پليس راه عاشقان ››

 يه روز يه خره داشته به اسبه با حسرت نگاه مي كرده ميگن چرا با حسرت نگاه ميكني ميگه كاش تحصيلاتمو ادامه داده بودم

  تو+عشق=زندگي زندگي+تو=ارامش من-تو=ديوونگي عشق+ديوونگي=تو زندگي-تو=مرگ

 به هم مي رسيم 3 نفر ميشيم . من و تو و شادي . از هم دور ميشيم 4 نفر ميشيم . تو و تنهايي ، من و خاطره .

 فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو که بشر را اينقدر دوست داري غم را چرا آفريدي؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من که خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

 شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد. - روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.


نويسنده: دالتون مورخ: چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 در ساعت: 9:7 قبل از ظهر
|+|

نکته


به جاي اينکه به تاريکي لعنت بفرستيد يک شمع روشن کنيد.(کنفوسيوس)

اينکه من دست خالي به سوي مردم دراز کنم و کسي در آن چيزي نيندازد بدبختي نيست بدبختي اين است که من دست پر به سوي مردم دراز کنم و کسي چيزي از آن برندارد.
بهترين شکل حکمراني سلطنت بر قلوب است(ناپلئون)

کشف يافتن سرزمين هاي تازه نيست بلکه ديدن با نگرشي تازه است.
در دوستی با دوستت میانه رو باش شاید دشمنت شود(امام علی).

جاده خوشبختی در دست تعمیره  دور بزن برگرد این اسمش تقدیره
عشق برای رشد تو و برای پیرایش توست میندیش که می توانی عشق را هدایت کنی زیرا اگر عشق ارزشمند بیابدت تو را هدایت خواهد کرد.

                                                             (جبران خلیل جبران)

  شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت 

  گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی 

 سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

 گفت طولی نکشد نیز تو خاموش شوی


نويسنده: دالتون مورخ: سه شنبه نهم مرداد 1386 در ساعت: 2:5 بعد از ظهر
|+|

قدیمی

دلم هوای قدیم دارد


امشب دلم هوای قدیم را دارد. هوای آن روزگاران دور، هوای عطر کوچه پس کوچه های دل آشنا،هوای مردان خوب و نجیب، هوای زنان خفته در بیشه ی راستی هوای قصه های قشنگ قصه گوی قهوه خانه ی زیر گذر قصه ی پهلوانان و حدیث مردان سحر و شب زنده داران عشق.
دیگر جایی برای بغض نیست. زمان گریه کردن است اما با کدامین چشم مگر نه این که می گویند باید قلبت بشکند تا اشکت جاری شودمن که قلیم سالهاست شکسته و هزاران بخیه از زمان داردولی باز هرروز آن را وصله می کنم پس قلبی برای شکستن ندارم اما دلم هوای قدیم دارد  امشب دلم هوای قلب عاشقی را دارد که زیر گذر برای وصال به معشوقه اش شمع روشن می کرد و در حضور حضرت عشق عاشقانه اشک می ریخت. یادآن ایام بخیر، یاد آن زبانها که فقط به خیر می چرخیدند و یاد ان آدم ها که محبت را به رایگان می فروختند.
امشب دلم هوای گندم و کبوتران امامزاده را دارد. هوای گنبد و گلدسته ها، قلب هایی صاف و تکه های سبز پارچه ای که به قفل و مرقد امامزاده گره خورده اند و هر گره آرزویی بودند.
اصلا امشب دلم هوای خوبی ها را کرده خوبی های که به خاک سپرده شده اند.  هوای مهتاب و آفتاب قدیم ، هوای دست های پینه بسته مردان خسته، هوای سفره ی هفت سین قدیم، لوطی های دوره گرد جی جی بی جی و هلهله ی بچه ها.
خسته ام از نامردمی ها از دورنگی و دود دروغ هوای بوی اسفند و صلوات، مردانی که با دیدن زنی پشت به می گردانند و قمه در شکاف دیوار می کردندرا دارم. دلم هوای قدیم را دارد  هوای خلاصه ی خوبی ها هوای آسمان آبی کوچه بن بست قدیمی خودمان که هنوز چارچوب در قدیمی اش بوی دست های هنرمندی را می دهد که سالهاست فراموش شده و باز این که دلم هوای قدیم دارد و یک همزبان قدیمی


نويسنده: دالتون مورخ: جمعه بیست و نهم تیر 1386 در ساعت: 4:17 بعد از ظهر
|+|

نمی دانم

از خودم
این شعر رو تقدیم می کنم به تمام اونایی که معنی اونو درک کنن و مثل من فکر کنن چون این فقط یه عقیده است در قالب شعر، نه قصد و قرضی در کارِ نه تحمیل حرفی و نه و نه و نه های بسیار دیگه
مگرغیر از این است که : هر چه می خواهد دل تنگت بگو

                              نمی دانم

نمی دانم چرا امشب پریشانم نمی دانم چرا دریا به دست باد می چرخد
چرا ساحل شود همیار ماهی ها
چرا ماهی همیشه غرق ابهام است و بی ماوا به سمت ساحلی بی آب می گرید
چرا همواره عکس ماه بی منت به سوی آبها جاریست
چرا تا نوبت ما می شود شب ها همه ابری است
چرا تا نوبت ما می شود ماهی در اوج آسمانها نیست
چرا تا نوبت اشک و شک ماست اینچنین دنیا پر از لبخند و شادی می شود!؟  آری
این خراب آباد بی رحمی که عشقی در هوای آن نمی چرخد
و قلبی بی غل و غش در تپش نیست و
رل خوانی شیطان پرطرفدار است
بی منت مرا در کام ابلیس سیه کارش فرودارد   ولی من اینچنین فریاد خواهم زد
که افسوسا دریغا وامصیبت ها
که من این جسم خاکی در چه زندانی اسیرم و این زندان برای پرسش ما و ندانم های پی در پی
سکوت مرگباری داد خواهد زد


نويسنده: دالتون مورخ: چهارشنبه بیستم تیر 1386 در ساعت: 11:56 قبل از ظهر
|+|

خارج از گود


    سلام... این بخشی که می بینید اسمش خارج از گود هست که کمی از روند عادی وب خارج و به به چیزهای دیگه می پردازه مثل هنر و هنرمندان، اجتماعی و غیره  که فکر کنم برای تنوع بد نباشه و یه آب و هوایی عوض کرده باشیم  . . . راستی تولدم رو که دوسه روز پیش بود به خودم تبریک می گم..(متولد برج سرطان)


امروز می خوام چند تا سایت از هنرمندان بهتون معرفی کنم در باره ی هر کدوم هم یه توضیحاتی بهتون می دم


www.bahramradan.com به مزه است هیچی هم نداره       "بهرام رادان " 
www.mehranmodiri.com   فقط یه خبر کوچولو و عکس   "مهران مدیری"
www.siamakansari.com  بانمکه   "سیامک انصاری
www.pejmanbazeghi.com عکس های تر و تمیز از این بازیگر ، باشگاه طرفداران او و آپ پنج ماه پیش از نکات قابل توجه این سایته که نسبت به بقیه خوشایند تره      "پژمان بازغی"
www.najafzadeh.ir آمار بازدید و کامنت هاش خیلی بالاست وبش هم مثل خودش فعاله و خودش توش می نویسه و تازه تمام نظرات را هم بدون سرزدن به وب نظر دهنده می خونه من که رفتم یه شعر از خودش گذاشته بود که برای داداشش که بدنیا اومده بوده گفته بوده خوبه       "کامران نجف زاده "
www.dehnamaki.blogfa.com   این آقای دهنمکی مثل خودمون خاکیه و اهل وبلاگ نویسیه، در ضمن چیز خاصی در مورد اخراجی ها نداره بیشتر از خودش نوشته سر و ریخت وب هم تعریفی نداره مشکیه در کل خوبه    "مسعود ده نمکی"
اینم چند تا وبلاگ از چند ورزشکار
www.alikarimi8.com    توضیحی ندارم    "علی کریمی"
 
www.aliparvin.ir    زندگینامه و اخبار مربوط به سلطان و همچنین تریبون آزاد از نکات قابل ذکر این سایته     "علی پروین"
www.hadisaei.pesianblog.com   "هادی ساعی"
www.hashemian.net   "هاشمیان"

  برید ببینید و لذت ببرید و به جوون ما هم دعا کنید و همین دیگه اینم از آپ ایندفعه ی ما حالا نظر چی می دی هیچی ..می ری توی سایت هایی که گفتم نظر می دی عیب نداره به قول رضا صادقی "غمی نیست ما برقراریم"...شوخی کردم می دونم همتون باصفایین تازه ما که گشنه ی نظر نیستیم و به قول سارش نظر گدایی نمی کنیم تعداد کامنت های منم خیلی خیلی خیلی خیلی متوسطه البته الان نیازی به نظر نیست نگه دارید واسه مطالب عشقولانم نظر بدین

 


نويسنده: دالتون مورخ: سه شنبه نوزدهم تیر 1386 در ساعت: 9:54 قبل از ظهر
|+|

مادر

         روز مادر و میلاد باسعادت حضرت فاطمه ی زهرا(س) مبارک

 

                   همیشه در خیال من زشعله گرمتر تویی

 

                   اینم یه شعر از خودم تقدیم به همه ی مادرا

 

   ای سرآغاز وجودم مادرم

 

                    ای تمام تارو پودم مادرم

 

             ای که تو سرچشمه ی عشقی و بس

 

                                     تو طلوع بی غروبم مادرم


نويسنده: دالتون مورخ: پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 در ساعت: 8:5 بعد از ظهر
|+|

همیشه عاشق تنهاست

 

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

 

و دست منبسط نور روی شانه ی انهاست

 

نه وصل ممکن نیست

 

     همیشه فاصله ای است

 

      دچار باید بود

 

وگرنه زمزمه ی حیرت میان دوحرف حرام خواهد شد

 

و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی

 

که غرق ابهامند   نه

 

صدای فاصله ای که مثل نقره تمیزند

 

و باشنیدن یک هیچ می شوند کدر

 

   همیشه عاشق تنهاست...

 

                              سهراب سپهری


نويسنده: دالتون مورخ: چهارشنبه ششم تیر 1386 در ساعت: 8:53 قبل از ظهر
|+|

از خودم

سلام

 

من تا الان بیشتر مطالب و اشعار و گزیده هایی از جاهای دیگرو توی وبلاگم

 

 آوردم ولی حالا تصمیم گرفتم که بیشتر از خودم خلاقیت نشون بدم 

 

 امیدوارم با این برنامه برای آینده وبم بدتر از این که هست نشه

 

این یه عشقولانه از خودم امیدوارم بپسندید

 

کاش تا لحظه ی بودن می بود   کاش تا عمق دلم را می جود

 

و در آوار دلم عشق به خود را می دید

 

   که هنوزم به دم گرم وجودش جاریست

 

          کاش می دانست حاشای نیازم را

 

که به یک قطره ی باران که به یک نقطه ی نور به یک خواب عمیق رضایت

 

 می داد

و نه این عمق دل عاشق نیست

 

های آنان که دم از عشق و ریاضت زده اید   اندکی صبر کنید  نگهی بر من

 

دیوانه کنید ارزانی   تا بفهمید که عشق آن هوس نیست که امروز بود فردا

 

نیست  آن قفس نیست که در بسته و فردا خالیست

 

عشق آن دریاییست که دلم از وسطش می گذرد و بدون قایق تا ته گرداب

 

فرو می گیرد

 


نويسنده: دالتون مورخ: شنبه دوم تیر 1386 در ساعت: 5:34 بعد از ظهر
|+|

خارج از گود

اصولا اینجور مطالب که خارج از بحث اصلی ما اساسا شعر و شاعری است در وبلاگم نمی گنجد اما به دلیل محبوب بودن این چهره ی جهانی و جالب بودن مطلب بد ندوستم اگر شما هم بخونید ...

دالتون

بیوگرافی مستربين (کمدین بزرگ)

 

(روان آتكينسون) معروف به (مستربين) كمدين معروفي كه سال‌هاست

 

خنده را بر لبان مردم دنيا مي‌نشاند، در 6 ژانويه 1955 در (نيوكاسل) انگليس

 

 در منطقه (تينه) متولد شد. پدرش (اريك آتكينسون) و مادرش (الا مي)‌ نام

 

 داشت. او دو برادر بزرگ‌تر به نام‌هاي (روبرت) و (رودني) دارد. پدرش يك

 

 مزرعه‌دار ساده بود. (روان) بعد از اتمام تحصيلات ابتدايي و دبيرستان در

 

دانشگاه (نيوكاسل) در رشته مهندسي برق مشغول به تحصيل شد. مدتي

 

 بعد دانشگاهش را به


(آكسفورد) منتقل كرد و تحصيلاتش را در همان رشته در دانشگاه

 

(آكسفورد) به پايان رساند.

 

او از نوجواني به بازي در نقش‌هاي كمدي علاقه فراواني داشت. او در اين

 

زمينه از استعداد خاصي برخوردار بود. (روان) در دانشگاه (آكسفورد) با

 

فيلمنامه‌نويس طنز معروف (ريچارد كورتس) آشنا شد و فعاليت‌هايش را در

 

زمينه بازيگري كمدي زيرنظر اين فيلمنامه‌نويس آغاز كرد. او در چند نمايش

 

كوتاه طنز كه در سالن آمفي تئاتر دانشگاه اجرا شد ايفاي نقش كرد و بسيار

 

مورد توجه تماشاچيان قرار گرفت. (روان) كار حرفه‌اي خود را در اين زمينه در

 

سن 23 سالگي و در سال 1978 با ايفاي نقش در يك نمايش كمدي با نام

 

oclock news شروع كرد.

 

اين نمايش يك تقليد خبر طنزآميز بود كه از شبكه BBC انگليس پخش

 

مي‌شد. اين نمايش كمدي كه پخش آن مدت چهار سال ادامه داشت

 

موفقيت چشمگيري به دست آورد و در اين مدت چهار سال (روان) جوايز

 

ملي و بين‌المللي فراواني را از اتحاديه‌هاي مختلف از آن خود كرد. (روان) كه

 

با بازي در اين سريال محبوبيت خاصي در انگليس پيدا كرده بود در سال

 

1980 به اين ترتيب عنوان بازيگر سال BBC را از آن خود كرد و مورد تقدير

 

قرار گرفت. (روان) در سال 1981 در يك نمايش تك نفره طنز در تئاتر (وست

 

اندلندن) بازي كرد و بعد از اتمام يك فصل كامل بازي جايزه بازيگر كمدي

 

سال اتحاديه تئاتر (وست اندلندن) را از آن خود كرد. او جوان‌ترين فردي بود

 

كه تا آن زمان تئاتر تك نفره طنز بازي كرده بود. دومين نمايش تك نفره او در

 

سال 1988 نه فقط در لندن بلكه در نيويورك، استراليا، نيوزلند و خاورميانه

 

بسيار موفقيت‌آميز بود و مورد استقبال قرار گرفت.او در سال 1983 با

 

همكاري فيلمنامه‌نويس (ريچارد كورتيس) نمايش طنز( )Black Adder(افعي

 

سياه) را براي BBC ساخت كه اين سريال نيز برنده جوايز فراواني در سطح

 

بين‌المللي شد و (روان) به واسطه بازي در نقش اول اين سري نمايش‌ها

 

براي دومين بار عنوان بهترين بازيگر سال BBC را از آن خود كرد. اين سريال

 

در چهار دوره متوالي پخش شد.
_ _ _

معروف‌ترين كار تلويزيوني بزرگ او در سال 1989 ساخته شد. اين سريال

 

كمدي صامت، مجموعه نمايش‌هاي (مستربين) بود كه براي شبكه‌هاي ITV

 

و HBO توسط شركت (تايگر اسپكت) ساخته شد. در اين مجموعه

 

نمايش‌هاي طنز، (روان) نقش يك شهروند انگليسي دست و پا چلفتي را

 

بازي مي‌كرد كه بدون كلام و بيشتر با شكلك‌هاي صورت و حركات خنده‌دار،

 

خنده را بر لبان تماشاگران مي‌نشاند. اين سريال برنده جوايز بين‌المللي

 

فراواني از جمله (رز طلايي مونترايكس) شد و در سال 1995 نيز عنوان

 

بهترين نمايش كمدي را از آن خود كرد.

 

اين سريال از شروع ساختش بسيار مورد توجه كشورهاي مختلف دنيا قرار

 

گرفت و در بيش از دويست كشور مهم دنيا فروخته شد و از آن به بعد

 

(روان) به عنوان (مستربين) در سطح بين‌الملل معروف شد. اين مجموعه

 

نمايش‌ها از لحاظ اقتصادي براي تلويزيون انگليس پرفروش‌ترين سريال دهه

 

نود به شمار مي‌رفت. اين مجموعه از سال 1989 تا 1995 در تلويزيون بريتانيا

 

ساخته و پخش مي‌شد. در سال ( 1997روان) يك فيلم سينمايي را نيز با

 

اين نقش بازي كرد كه (بين، نمايش واقعه ناگوار) نام داشت و در سطح

 

جهان موفقيت‌هاي فراواني را از آن خود كرد...

 

يك نويسنده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(روان آتكينسون) نه تنها يك بازيگر بلكه يك نويسنده، تهيه‌كننده و دوبلر

 

معروف فيلم‌هاي كمدي در اروپا به شمار مي‌رود وي مي‌گويد: يك فيلم

 

كمدي خوب علاوه بر بازي خوب يك كمدين نياز به يك موسيقي زيبا، يك

 

كارگرداني خوب و يك فيلمنامه زيبا دارد.

 

او در مورد مجموعه (مستربين) مي‌گويد: من هرگز دوست ندارم از

 

مستربين كه با آن در سطح دنيا شناخته شده‌ام جدا شوم. من از بازي در

 

اين نقش لذت فراواني مي‌برم.(روان) علاوه بر اين مجموعه‌هاي تلويزيوني،

 

فيلم‌هاي سينمايي بسيار موفقي را هم در كارنامه هنري خود دارد.

 

(روان) در سال 2006 ساخت دومين مجموعه مستربين را آغاز كرده است

 

كه در 29 مارس 2007 به سينماها آمد. اين مجموعه تعطيلات مستربين نام دارد.

 

ازدواج مستربين

 

روان در فوريه 1990 با (سانتراسايستي) ازدواج كرد كه حاصل اين ازدواج دو

 

فرزند به نام‌هاي (بنيامين) و (ليلي) مي‌باشد. قابل ذكر است كه مستربين

 

عاشق ماشين‌هاي سريع‌السير از جمله (استون مارتين) است. وي در

خصوص ماشين‌هاي تندرو مقالاتي را در مجلات ماشين منتشر كرده است


نويسنده: دالتون مورخ: یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 در ساعت: 12:14 بعد از ظهر
|+|

جملاتی از دکتر علی شریعتی

خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از

زندگی بهتر است و به هر که دوست تر می داری بچشان که : دوست

 

 

 داشتن از عشق برتر

 

سر مایه های یک دل حرف هایی است که برای نگفتن دارد

 

شگفتا وقتی که بود نمی دیدم  وقتی می خواند نمی شنیدم  وقتی

 

دیدم که نبود وقتی شنیدم که نخواند


نويسنده: دالتون مورخ: چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 در ساعت: 11:12 قبل از ظهر
|+|

 

با سلام خدمت تمامی خوانندگان بی سلیقه ی پدیس گفتم یه سلامی عرض کنم نگید نویسنده ی بلامعارضه  و حالا چند تذکر:

۱- اولا اینقدر نظرات عشقولانه و جیگر میگری ندید  از انتقادات سازنده ی شما یا تعریفاتتون بیشتر خوشحال می شم.

۲- بنده دانشجوی امیر کبیر یا خواجه کبیر داریوش کبیر و حتی روستای علی آباد نیستم.

ممنون از حضور پر گرم و با حرارت شما   وای سوختم   چه یخ

 

 

اس ام اس

 

به او بگوييد دوستش دارم به او که قلبش به وسعت درياييست که

 

قايق کوچک دل من در آن غرق شده . به او که مرا از اين زمين خاکي

 

 به سرزمين نور و شعر و ترانه برد . و چشمهايم را به دنيايي پر از

 

زيبايي باز کرد

زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است

 

چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي

 

است چرا مي ميريم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگرعشق

 

 نيست چرا عاشقيم؟:-؟؟

دیشب من در بند کور دلان عشق ستیز بودم به گناه عاشق بودن چون

 

 عشقم را در پستوی خانه نهان نکردم چون راز دلم در چشمانم پیدا

 

 بود مرا به گناه نشستن نزد زیبارویی دستبند زدن گفتند که چرا

 

عاشقی؟ گفتند که شعله ای در دلت داری گفتند که آتش گناه است و

 

 تو آتشی در دل داری دهانت را می بویند مبا دا گفته باشی دوستت

 

دارم دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار

 

غریبیست نازنین

آرزو دارم ماه همیشه کامل ودرخشان باشه وشما همیشه راحت وخوب

 

 باشی هر وقتی شما خواستی تغییر بدی روشنایی رو بخاطر داشته

 

 باش من بهترین شبها رو برات ارزو کردم

مثل یه گل رز به اب نیاز داره مثل فصول سال که به تغییر نیاز دارن

 

مثل یه شاعرکه به قلم نیاز داره من به تو نیاز دارم

دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي

 

مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي

 

 خواي از دستش بدي

ازدواج حقيقي يعني هر روز عاشق همان شخص شدن


شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!!

 

شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب

 

 بيشتر ميشه!! مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک

 

 ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟؟ شايدم هيچ وقت نبيني


تو را به ياد آن روز...... تو را به گلبرگ هاي خشک آن رز

 

خشکيده....... تو را به روز اول بار ديدنت.........تو را به اولين نگاه

 

عاشقانه....... تو را به ياد بارون روز نيامدنت..... تو را به تنهايي روز

 

رفتنت....... تو را به بوي بارون روز برگشتنت....... تنهايم مگذار ديگر

بوسه اسم است چون عمومي است بوسه فعل است چون هم لازم است

 

 هم متعدي بوسه حرف تعجب است چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل

 

 را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است چون از قيد انسان خارج

 

نيست بوسه حرف ربط است چون 2 نفر را به هم متصل ميکند

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر

 

 ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون

 

شد دل تو خبر ندارد

بزرگترين گناه: سکوت... بزرگترين شجاعت: بگويي دوستت دارم...

 

 بزرگترين سرمايه: دوست... بزرگترين اسرار: صداقت... بزرگترين

 

افتخار: عاشق شدن... بزرگترین هنرعاشق ماندن

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور

 

 زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين

 

 بي وفايي از دوست نيست از روزگار است

می خواستم اسمتو روی سینه ام خال کوبی کنم اما ترسیدم که صدای

 

 قلبم تورو اذیت کنه...

نگو بار گران بوديمو رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم. آخه اينها دليل

 

 محکمي نيست. بگو با ديگران بوديم و رفتيم

 

کوتاه ترين فاصله براي گفتن دوست دارم فقط يه لبخنده . . . . . . . . . .

 

. نيشتو ببند.

 

هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببیننت و حسودیشون بشه که

 

ماهشون مال منه .

 

اولین چیزی که بهش دل بستم تو بودی ... بی تو آرومو قرار نداشتم

 

گریه میکردم من فقط تورو می خواستم نه چیزه دیگه ای می دونستم

 

که بی تو خوابم نمی بره ............دوستت دارم پستونک.

 

 

زندگي اجبار است مرگ اخطار است دوستي فقط يکبار است اما

 

جدايي بسيار است.


نويسنده: دالتون مورخ: یکشنبه بیستم خرداد 1386 در ساعت: 10:10 بعد از ظهر
|+|

اس ام اس های عاشقانه!

خرج كن ولي اصراف نكن. عاشق شو ولي ديوانگي نكن. اسوده باش

ولي بيخيالي نكن . حرف بزن ولي وراجي نكن. دوستت دارم...........

ولي پررو نشو

برات یه هدیه دارم ##**#####**## این یه سیم خارداره. بپیچ

 

دورت تا کسی دستش به گل من نرسه


نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي

 

انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد

 

کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن،

 

 کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز

 

 کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي

 يابي

زیر پاهام برگ های خشکیده ، که اونا هم دل خوشی از درخت ندارن

 

میگن درخت میگفت که دیگه وقت تعویض فصله موقع ریزش برگ

 

های خشکه ولی من می دونم که همش بهونه بوده درخت از برگ های

 

خشکیده خسته بوده

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به

 

 او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک

 

 شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد

 

تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که

 

کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد

رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد



سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي و تنها از دنيا خواهي

 

رفت.بگذار عظمت عشق را درك نكني.زيرا انقدر عظيم است كه تورا

 

نابود خواهد كرد

نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و

 

 جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم

 

روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد

گویند که مکتب عشق را 10 کلاس است 1-نگاه 2-عشق 3-مهر و

 

محبت 4-عاطفه و احساس 5-دوستی 6-خواستن 7-بوسه 8-ازدواج

 

 9-زندگی 10-مرگ!!!


براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي

 

 نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي

 

عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن

 

ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي

 

عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش



نويسنده: دالتون مورخ: شنبه پنجم خرداد 1386 در ساعت: 10:32 قبل از ظهر
|+|

خدایا

 

 به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری

 

لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

 

 و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم    

 

  دکتر علی شریعتی

 


نويسنده: دالتون مورخ: جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 در ساعت: 8:57 بعد از ظهر
|+|

خدایا !

 

زندگی کردن را به من بیاموز

 

چگونه مردن را خود یاد خوهم گرفت

 

 زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم

 

 اما اشک ریختن به من نیاموخت چگونه زندگی

کنم.


نويسنده: دالتون مورخ: جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 در ساعت: 8:57 بعد از ظهر
|+|

توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره 

 

چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره

 

واسه من تنهایی درده درد هیچ کس رو نداشتن

 

هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن

 

مرده ام در کوچه های بی کسی

 

سنگ قبرم را نمی سازد کسی 

 

سوختم خاکسترم را باد برد

 

بهترین یارم مرا از یاد برد


نويسنده: دالتون مورخ: جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 در ساعت: 8:56 بعد از ظهر
|+|

زندگی شهد گلی است که زنبور زمان می خوردش  آنچه

 

باقی می ماند عسل خاطره هاست.

 

رویش عشق سر آغاز کتاب من و توست   گوش کن این صدای دل

 

 یک بلبل مست  در تمنای گلی است   که به او می گوید تا ابد

 

لحظه به لحظه دل من با همه مستی و شیدایی و عشق  همه تقدیم

 

 تو باد


نويسنده: دالتون مورخ: جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 در ساعت: 8:55 بعد از ظهر
|+|

جک

جک  J                                    

زنگ در خونتم هر کی تو رو بخواد اول باید بیاد منو بزنه.

 

از بم خرابتر نیست....بمتم

 

هنوز آوارای زلزله ی بم جمع نشده بود چند نفر شروع کردن دیوار ساختن  گفتن چرا

همچین میکنین میگن این همه مرده اطلاعیه هاشونو کجا بچسبونیم.

 

 

یارو داشته دستشویی می ساخته   آجر کم می آره  openدرستش می کنه.

 

 

 تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟ با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن - با

 

هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب اينجاس که هيچکدوم هم اون

 

 يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين !!!! حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط زماني که يه

 

 دختر جلوشون ظاهر ميشه يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز ميمونه (چشمک) . نتيجه

 

 گيري اخلاقي : دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو هم به هم ميزن.

 


نويسنده: دالتون مورخ: جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 در ساعت: 8:54 بعد از ظهر
|+|

 

Copy: Http://WWW.J28.ir
Sp:
MASOUD REZAI