شاعر اگر سعدی شیرازی است × بافته های من و تو بازی است
می خواستم بگویم "گفتن نمی توانم" آیا همین که گفتم یعنی همین که گفتم؟ "قیصر" گاهی دل من هم حق دارد هوس کند که نثر ببافد!! شاید هم چون نظم از سر ما زیاد است! شعر ! این عالم مجرد! دنیای ژرفی که حالا هر بی سر و پایی یالله نگفته سرش را می اندازد پایین و میاید تو! کاش در تقسیم بندی انواع قالب های شعری ، اینن قالب سپید را حذف کنند و ببرندش کنار انواع نثر جای دهند(اعم از مصنوع و متکلف و ..) که هر کسی نگوید شاعرم! نمی دانم به شما چه حسی دست میده وقتی مجموعه شعرهارو توی کتابخانه ورق میزنید. کتابهایی با نام های جذاب که فکر میکنند چون از کلمه های مثل علف و ساعت و جاده و از این کوفت و زهر مارها تعابیر جدید ساختند دیگر حق دارند اسم جفنگیات خودشون رو بگذارند شعر و نعوذبالله به خودشان هم لقب شاعر بدهند! که وقتی کتابهاشون رو باز کنی با صفحه های نیمه خالی روبرو بشی با خطهای نصفه و ناقص! مضامین پوچ! موضوعات در هم! و من کشته ی این ابهام هستم که اگر در صنایع ادبی نبود چه فااااجعه ای بود برای این قبیل افراد! خوبه که این ابهام هست و تا میبینن کسی از معرشون سر در نمیاره سریع با یه حال عرفانی و شاعرانه میگن ابهام ِ تجاهل المخاطب، و از این دست حرفا میبندن به ناف شعر و در میرن نمی دونم چه حسی بهتون دست میده وقتی بشینید توی مثلا شب شعر ترانه و یاد فیلم های هالیوودی بیفتید ! وقتی همه ی شعراشون دانشجوهای اخراجی هستن که خودشون با ترس میکروفون رو واگذار میکنن و در کمین میشینن که اگه طرف سوتی داد سریع جمعش کنن . قدوم عزیزانی چون صالح علا و افشین یداللهی سبز! ناز نفسشون ! ولی اگه اونها هم حضور نمی داشتن بهتر بود بگذریم. من نه شاعرم نه ادیب و نه کاردون و کار بلد و منتقد و صاحب نظر. من فقط یه مخاطب عام هستم! کسی که شعر دوست داره همین ! کسی که با نا امیدی کتابهای شعر رو از کتابخونه میکشه بیرون و جز دستی محدود به بقیه کتابها امیدی نداره! شاید هم من بی انصافی می کنم! شاید اشکالی هم نداشته باشه! هر کی دوست داره شعر گفته و چاپ کرده به تو چه !!. تو نخون! جای کسی رو که تنگ نکرده ها؟ کرده؟؟ تو به همین چند تا عزیز معاصر بسنده کن ! یا شاید هم اینا آفت نباشن ! مضر نباشن. مزاحم نباشن! حقیقتا نمی دونم! اما هر چی هست احساس خوبی بهم دست نمی ده وقتی این قبیل کارهای .... رو در ردیف شعر و ادبیات و این حرفا میبینم! به نظر من( فقط به نظر من) ما مرزها رو شکستیم، حرمتها رو از بین بردیم یا بهتر بگم شووووورشو درآوردیم!(به نظرررررمممممن) باز هم نمیدونم! شاید اشتباه میکنم شاااااید!!!!!!!!! به غم دچار چنانم که غم دچار من است اسم جذابیه دانشجو وقتی ازت میپرسن چی کار میکنی خیلی خوبه که جای اینکه بگی علاف این کلمه رو بکار ببری قشر فاخر دانشجو چقدرررررررررررررررر تو مخمون خوندن که آی بخونید کنکور دارید باید برین دانشگاه تحصیلات عالیه و ....... از این چرت و پرتا...خدا رو شکر که من جزو اقلیت یا شاید هم اکثریت بیخیالم و خیلی هم به خودم زحمت ندادم!!! ولی خب همین که به نام درس خوندن و کنکور از هر کار دیگه ای منع باشی یه ظلم اساسیه زندانیا تو زندان کاری نمی کنن زحمتی نمیکشن اما خیلی زود پیر میشن و از بین میرن حکایت ما و کنکور هم همینه. خلاصه کنکور رو گذروندیم با همه ی مشقات و متعلقات و بعد هم با دوبال گشوده رفتیم پی دست نیافتنی های همیشگی........!!! نتایج و انتخاب رشته و همه ی اینها بماند. ثبت نام کذایی و دویدن در سالن ها هم بماند. شروع اخذ تحصیلات عالیه رو بچسب! اومدیم رشته ی ادبیات که با سلیقمون سازگار باشه .. حالا یکی بیاد این رودکی جمع کنه قربونش برم از ۱۰ تا کلمه ۹تاش نامهجوره!! در مورد روش مرجع شناسی و تحقیق و آیین نگارش و ویرایش و صرف عربی و بدیع چیز ی نگم بهتره!! واحدی هست با نام قرائت متون عربی که این ترم آیاتی از قرآن کریم هست. هیچی دیگه! جاتون خالی!!! زدم تو حاشیه! داشتم میگفتم. آره عزیز. خلاصه اون آرمان شهر و مدینه ی فاضله و اتوپیایی رو که واسه ما تو ایام کنکور رسم کردن ما ندیدیم. راستش نباید هم ببینیم یعنی خوشبختی و سعادت لای این برگه ها که به دست نمیاد. بابا راست میگه که خودت باید بهترین باشی. راست هم میگه اگه قرار بود دانشگاه و درس صرفا آدم رو کسی کنه که اینهمه مدرک دار بی سواد و بیکار نداشتیم. آدم باید خودش ستاره و بهترین باشه... این رو هم بگم که علاقه شرط اوله. خب من عاشق ادبیاتم . یه تکلف هایی هست این بین. مثل همین درسهایی که دوست ندارم(عربی ِتحقیق ...)اما خب هیچ گلی بی خار نیست دیگه. اینا هم از سختیای این رشته اس . همه ی رشته ها سختن. نباید به دل گرفت. آرزو میکنم همه ی دانشجوها موفق باشن. شما هم مارو دعا کنید. این عکسه هم جالب بود گفتم بی ربط نیست با موضوع ! حیفه نذارم سلام به دوستان عزیز اول یه تبریک ویژه به پدیس عزیز (وبلاگم رو میگم)که امروز میشه 3 ساله..شهریور 85 به دنیا اومد...دعا کنید 30 ساله بشه ایشالا بعد هم ممنون از نظرات قشنگتون و استقبالتون از اين تحول امروز با يه شعر نو اومدم..اميدوارم خوشتون بياد و نظر بدين زنجير چون کودکی
قدری به من لبخند ميزد آرام و با
شوری مضاعف از درونش میگفت مينا
يادته اون روزهارو از من دوچرخه
می گرفتی توی کوچه من هم پياده
توی کوچه با تو بودم قدری به من
لبخند می زد در ادامه چشمان پر اشکش
کمی لرزاند من را ياد چه افتادی
علی ؟ هان؟ با تو ام هی میگفت يادت
مانده محسن؟ خنديدم و گفتم
همان دردانه ی مادر لوس ننر هی
بستنی میخورد تعارف نمی زد بی
بخار حتی حالا چرا
ناراحتی چی شد؟ می گفت محسن توی گوشم خواند هر کس که
زنجير کسی را دزدکی برداشت او مال او
خواهد شد و تقدير خواهد خورد من هم که
زنجير تو را دزديده بودم شاد با خود خيالم
بود تو آن من ميشی اما همون
فرداش ،محسن تو گوشت خوند با گريه
برگشتی ، محکم کوبوندی تو سرم سنگو تقدير اگر اين
بود، پس گل بگيرندش ما از محل
رفتيم حالا تو، تو
دانشکده همراه من ميشی اما دوصد
افسوس اين دفعه هم
محسن برنده شد او با تو
خواهد بود تو آن او ميشی من آن اين
تقدير نحس و شوم ديگر برو مينا
باشد! خداحافظ! طفلی علی؛ ای
ساده دل آهسته تر! صبر
کن نه نه برو ! باشد!
خداحافظ اما... اما هنوزم من
دلم باتوست احمق تو يادت
نيست؟ زنجير را من
از تو نستاندم مال خودت باشد يک يادگاری
باشد از من اما چه سود افسوس که چون
کودکی خنگی و کودن آری نفهميدی دلم
با توست ، با زنجير! باشد !
خداحافظ ! احساس می کنم وبم نیاز به یه تحول عظیم داره...یه چیزی شبیه زلزله...راستش دیگه خسته شدم از بس با اسم دالتون مطلب نوشتم و حرف زدم... این اسم مستعار منه و دوستش دارم اما دیگه احساس میکنم وقتشه کم کم خودم باشم..راستش چون تا حالا اسمم و شخصیت مستعاری داشتم این بود که کارا و شعر های جدیم رو نمیذاشتم..حرفای پیش پا افتاده و معمولی میزدم و خلاصه هر چی به ذهنم می رسید رو به وب منتقل کمی کردم که این اصلا منو راضی نمی کنه. اینه که تصمیم گرفتم وب رو از حال و هوای شوخی و روتین خودش در بیارم و بزنم تو فاز جدی و نیمه حرفه ای ...هر وقت کار جدید خوبی داشتم ارائه بدم هر چی که شد ..شعر ،داستان، دست نوشته، اگه نه یه نقدی،معرفی کتابی حرفی، مطلبی و در آخر هم شعر از شعرای عزیز دیگه ،خلاصه نمی خوام دیگه این وضع وبم باشه..از دالتون عزیز هم ممنون که این همه مدت منو همراهی کرد دستش درد نکنه راستش میتونستم این وب رو دیگه بیخیال شم و ولش کنم و بزنم توی کار وب جدید اما دلم نیومد این همه نوشته و خاطره و یادگاری من و دالتون عزیز از بین بره یا طرد و متروک شه. پس مسالمت آمیز و دوستانه با دالتون گل ادامه میدیم..دالتون هنوزم زنده است و سر حال و مثل قبل شاد و شنگول و قطعا گاه گداری قراره حرفایی واسه ی وب داشته باشه در هر صورت؛تولد یا بهتر بگم پا گذاشتن وبم رو به فضایی جدید اعلام می کنم و خودم اولین کسی هستم که تبریک می گم(به کی؟؟؟؟ امروز هم این دو بیتی رو ازم داشته باشین تا بعد...یا علی از قافيه های غزلم سرد شدی می دانم تکرار نکن به من "چرا طرد شدی" می دانم من کودکم و بچه و خام و افسوس آقا به خيال خودتان مرد شدی می دانم به شعری زیبا از فاضل نظری بسنده میکنم بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز میپرسمت از مسئله ی دوری و عشق وسکوت تو جواب همه ی مسئله هاست "این یک شعر نو از دالتون" رفته بودم سر حوض تا بگیرم تب ماهی ها را طفلکیها پشت پولک هاشان پنهانند لیک من فهمیدم گربه ی همسایه آب آلوده ی حوض و نه حتی غم بی آبی ، نه هیچ یک درد و غم آنها نیست آه می دانی چیست حوض ماهی ها سقفی از آبی آفاق بسر میدارد و چراغ خورشید صحنه ی پرواز در دریایی که نه سقفی دارد و نه ماهیگیری دلشان می گیرد حق بده خوردن از نور مجاز خورشید پرش نافرجام؛ به خیال پرواز له له ماهی آزادی خواه روی خاک و پایان نه امیدی و پذیرفتن بند و دوباره از نو انقلابی دیگر و همان صحنه ی دردآور مرگ پرواز حوصله می خواهد و نگاهی که به آزادی دریایی خود دوخته اند سلام به دالتون عزیز و بدبخت که خواب خوابه خوبت و راحت و تخت عجب گلی زد به سرش دیوونه همون بهتر بکپی توی خونه مهم نیست با چه عظر و رنگی مهم اینه میری یا که میلنگی خر ما از همون اولا لنگ بود گوشاش کمی دراز کم قشنگ بود نمی دونم درد دلم از کجاست از خوردن کدوم غذا و دواست هرچیه بدجوری دلم رو دردوند انگاری دردم توی سینه ام موند مرده شورت حرفم نمیشه بات زد دالتون احمق دیوونه ی بد کم کم داری از تو چشام میفتی فرقی نداری با یه فیلم مفتی که پول بدی بری یه جا بشینی یه فیلم آبکی بدن ببینی از اول و از آخرش بروندن ببین چی جی در سینما رسوندن بازیگر های پوچ میشن ستاره خوبا برن کنار اونان چیکاره همه میشینیم میمونیم سرکار با چند تا چرت و پرتی مثل گلزار اسکلمون کردن عجب خرابی اینجا نداره هیجوری حسابی اصلا ولش کن به تو چه بی بخار برو بمیر یا گریه کن زار و زار حتی نتونستی بگی چی شده اصغر گدا رفته گاری چی شده این همه خودکشی بکن تو خرداد خر زدی و هیشکی جوابت نداد درک جهنم لیاقت ندارین یه بیست خوشگل واسه ما بذارین اصلا ولش کن چه خیالی بابا زن میگیری میری قاطی مرغا ببینم این لوک یه خواهر نداره به جز سگ و اسب کسیرو نداره؟ برو بمیر و بتمرگ یک کنار چیزی نگی داد نزنی یا هوار ما همون بهتر هینجا بشینیم هرکی چیزی گفت بشنوم و ببینیم
ساعت خنده اس! ترجمه که چه عرض کنم یه آیه ی نیم خطی رو دو صفحه تفسیر میکنه با رعایت تمااااام علائم نگارشی(نقطه ویرگول کروشه ابرو.....)خلاصه بساطی داریم با این آقا ماشاا... خدا حفظش کنه . راه میاد با آدم!![]()
![]()

آدرس فرستنده: پ 20
نامه فرستادم بگم ببخشيد
توروخدا به دل نگير که دير شد
از حال و روز من خبر نداری
نمی دونی دلم چطور اسير شد
اينجا قشنگ و دنجه واسه ی من
آروم و ساکت همه چی ميگذره
فقط با اين صدای درد و ناله
گاهی حواسم از نگات می پره
ولی به جون اين گل شقايق
تا صبح به ياد خنده هات بيدارم
باور نداری از پرستار بپرس
اون می دونه چند تا تخته ندارم
يه چيز می گم قول بده راز بمونه
يه فکرايی دارم واسه زندگی
می خوام بيام بيرون ازاين تختخواب
که ديگه بم نخندی بيمار نگی
الانم اون خانوم که مهربونه
داره باهام حرف می زنه با اشکاش
وقتی که خوب گوش میکنم ميفهمم
واسم چه آشنا میاد این صداش
انگار يکی واسم لالايي می خوند
با اين صدا بهم ميگفت هی پسر
می خندم و فقط نگاش می کنم
اونم میخنده میگه: جونِ مادر
يه چيزای با مزه تعريف ميکرد
ميگه که رفتی و عروسی کردی
طفلی نمی دونه به پای قولت
اونروز منو محکم چه بوسی کردی
نمی دونه وقتی قرار گذاشتيم
قسم ميخورديم با دو تا چشم خيس
با هم ديگه ميمونديم و سه نقطه
انگار خدا شاهد کارمون نيس
حقمونه! اينم جزاشه ديگه
تا ما باشيم اينهمه نزديک نشيم
مثل دوتا گربه به هم نچسبيم
تا ما باشيم عاشق فابريک نشيم
حالا ديگه دارم عقوبت ميشم
یه جورایی بهش میگن مجازات ولی آتیش بهتره تا اینکه من اینجوری حالا افتادم از چشات چه چيزای عجيب غريبی می گه
می گه الان 2 ساله دختر داری
میگم توروخدا برو حرف نزن این قصه هارو میگی چون بیکاری
انگاری اين دفعه حسابی رنجيد
بلند شد و يخرده ای نگا کرد
بعدش پرستار اومد و گفت خانوم
متاسفم فقط بايد دعا کرد
بغضم ميگيره عزيزم ببخشيد
هی فکرتو از سر من می گيرن
انگار که کاری ندارن به جز اين
که سر کوبوندن منو ببينن
وقتی که يادم می ره چشمای تو
بهم کمک می کنه سنگ ديوار
يادم ميای و دوباره ميشينم
توروخدا دست از سرم بر ندار
حالا خدايی راست می گن جون من؟
شوهر داری؟ مامان شدی ستاره؟
فکر نکنم ! جراتشو نداری -
خراب کنی عشقمونو يه باره
تو مال من بودی خودت می گفتی
مگه نه اينکه عشق پاکت منم
مگه نه اينکه عشق پاکم تويي
نرو دارم نفس نفس ميزنم
ستاره بعد تو هنوز من اينجام
يه جورايي بهم می گن ديوونه
فقط واسه اينکه تورو می خواستم
حتی نذاشتن بمونم تو خونه
اينا همش مواظب منن که
نخوام تورو ياد خودم بيارم
نمی دونم چه دشمنی بات دارن
شايد حسوديشون می شه به کارم
به اينکه انقدر واسم عزيزی
که وقتی واسم ميارن قرص خواب
ميگم بدو الان مياد به رويام
دير برسم پريده . يک ليوان آب !
ستاره! اين آخرای ناممه
يه سر بزن ، حالا ديگه کسی نيست
اينجا ديگه مزاحمامون رفتن
بيا بهشت زهرا قطعه ی بيست! 




) امیدوارم شما هم از روند جدید وب خوشتون بیاد و راضی باشین
...ممنون

تاید و روغن یا یا یا ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ گور پدرهمه ی سلااااااااااااااااااااااااااااام به پدیس غم زده یک سلام طولانی که تمام بدهکاریامو صاف کنه و عوض چند تا جلوتر رو هم بگیره چون خیییلی بعییده حالا حالاها بتونم دوباره بیام بهش سر بزنم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت
3:8 بعد از ظهر توسط هانیه | |
شرمنده ی روی گل بافته های عزیز که دیر اومدم. گرفتار دانشگاهیم یا بهتر بگم دانشگاه گرفتار ماست
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
9:51 قبل از ظهر توسط هانیه | |
امروز یه ترانه میذارم...هیچی در موردش نمی گم فقط یخرده طولانیه راستش هر کاری کردم دلم نیومد کمش کنم..چه کنم دیگه با اینکه تحفه ای نیست اما هر کی معرشو دوست داره ..انگاری که فرزندشه ..خودتون بخونید.حتما خوشتون میاد اگه تا آخرش باشین
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت
10:46 قبل از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت
11:27 قبل از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت
4:52 بعد از ظهر توسط هانیه | |
نرنجم که با دیگری خو کنی تو با من چه کردی که با او کنی
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت
12:35 بعد از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت
6:50 بعد از ظهر توسط هانیه | |
سلام به دالتون تنها دالتون تار عنکبوت بسته که خیلی وقته کسی بهش سر نزده ... نمی دونم از چی بگم؟ درس و کنکور مزخرفی که زندگی آدم رو برای یک سال منحل می کنه جشنواره ی فجری که باید منتظر اکران شدن فیلمها ودیدن آثار بود گلشیفته ای که به حقیقت از دست رفت و مرگ هنری خودش رو به جون خرید و باید به کارهای قدیمیش قناعت کنیم و با میم مثل مادرش بگرییم با دیوار انرژی بگیریم با سنتوری فاصله ی کم بدبختی و خوشبختی رو با هنر مهرجویی نظاره گر باشیم یا از انتخابات ریاست جمهوری خرداد که به خاطر یک ماه حق تعیین سرنوشت سیاسی که خییلی هم مهم نی ساز و انقلابی عصر جدید یا از بحران اقتصادی متورم غرب یا چرا دور از گرونی ست رو ندارم یا از غزه موضوع داغ وجدان های بیدار یا از کفش های حماسهماست و
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت
3:34 بعد از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت
11:22 قبل از ظهر توسط هانیه | |


