تبليغاتX
بافته ها
بافته ها

شاعر اگر سعدی شیرازی است × بافته های من و تو بازی است

 

% زنگ دل%

 

…برداشت از مطالب شخصي بدون ذکر منبع ممنوع…

 

انگاری مطالب اين بخش بگی نگی طرفدار پيدا کرده به خصوص

 

بعضی ها...

 

 خلاصه اين جور مطالب توی زمونة ما که همه عاشق پيشه ان و يه جورايي

 

آره, لازمِ. خب بريم سر اصل مطلب.............

توی اين دنيا دل به کسی نبند چون اونقدر کوچيکه که برای هر دوتاشون جا

 

 نيست, اگر هم دل بستي ديگه ازش جدا نشو چون اونقدر بزرگه که ديگه

 

 پيداش نمی کنی.

اِوا سلام. من کوکب هستم, خنده به روتون نياد 69,70 سالي دارم. والا می

 

 خوام براتون از قديما حرف بزنم, اخم نکنيد نَميخوام نصيحتتون کنم می

 

 خوام از ازدواج ها يا به قول شما امروزی ها از عشق های اون موقع بگم....

 

جونم براتون بگه اون زمونها که مثل الان نبود دوستی کنار خيابون اصلا معنی

 

 نداشت البته تو روستا خيابون نبود. والا الان هزار و يک جور مراسم آشنايي

 

 و خواستگاری و بله برونِ.

 

بذاريد داستان زندگيمُ براتون تعريف کنم. پدر من ملای ده بود و حرفش رد

 

 خور نداشت. يه روز چون کاگرمون نيومده بود برای اولين کوزه رو برداشتم

 

 و رفتم لب آب. از قضا پسر مشتی حسن لب آب بود.مشتی حسن آدم

 

 صاحب نامی بود و پولدار. با پدر من هم ملا رابطش خيلي خوب بود, اما

 

چون زمين های پدر من و اون کنار هم بود اختلاف پيش اومد. يه روز يکي

 

 از کارگرها برای بابام خبر آورد و گفت از جوی آب پدر من زمين مشتی

 

 آب ميخوره پدر من هم بد فهميد و فکر کرد مشتی به قصدی اين کارُ می

 

 کنه و بعد از کلی دعوا رابطه شون به هم خورد تا همون موقع سالهای سال

 

 بود که ساية همديگر را با تير ميزدند. خلاصه من داشتم از جوب آب

 

 برداشتم که تندر پسر مشتی محو من شدو افتاد توي آب. اون موقع ها آب

 

 و رنگی به صورتم بود نگاه به الان من نکنيد. خلاصه بی معطلی فردا اومد

 

 خواستگاری پدرم که فهميد با تيپا انداختش بيرون اونم کیُ؟ پسر مشتی

 

 حسن که بهترين تيرانداز و کشتی گير آبادی بود. توی ده مثل توپ صدا

 

کرد و تنها کسی که اعتراض نداشت تندر بود. خلاصه مشتی فهميد و دوباره

 

 همان جنگ و دعوای سالها پيش قوت گرفت. خلاصه بعد از کلی نزاع تندر

 

 دلشُ زد به دريا و جلوی همة مردم ده گفت که من کوکب دوست دارم.

 

 حالا از خودم نميگم که چه طوری قند توی دلم آب شدو صورتم گل

 

 انداخت. پدرم هم که فکر مي کرد اين حرفا کشکِ برای تندر شرط گذاشت

 

 و گفت که می خواد فرش زير پای من تو خونة بخت از پوست خرس قهوه

 

 ای باشه, خرسی وحشی که توی دامنة کوه زياد بود, ولی تندر بدون ترس

 

 خرس رو شکار کرد و داد به پدرم. آقام که خونش به جوش اومده بود يه

 

 شرط ديگه هم گذاشت. اينکه تندر بره وسط جريان تند رودخونه و از

 

 همونجا يه شاهين شکار کنه بيشتر از يه روز هم وقت نداره تازه بابام دونفر

 

 روهم گذاشت که يواشکي مواظبش باشن, خلاصه اين کار رو هم کرد و

 

 بعد از کلي دردسر بله رو از پدرم گرفت. روز عروسی که تاريخي بود منُ با

 

 خر بردن خونة بخت برای اولين بار بود سواردراز گوش ميشدم, داشتم

 

 سکته می کردم تا رسيدم خونة بخت. خلاصه اينم داستان زندگی ما بود.

 

الان هم تندرِ خوش قدو قامت, شاهزادة سوار بر اسبِ ما الان يه پيرمرد

 

غرغروِ و پشت خميده است که همين الان داره دم گوشم غرغر ميکنه برم تا

 

 همسايه ها بيدار نشدن. ببخشيد با اجازه راستی اين نصيحت رو هم از من

 

 قبول کنيد به قول سعدي:

 

            هر که در عاشقی تمام بود     پخته خوانش اگر چه خام بود 

  

کاش می شد چشم دل را باز کرد   نغمه های دوستی را ساز کرد

 

کاش می شد غصه را زنجير کرد    ذره های عشق را  تکثير  کرد

 

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط هانیه | |