شاعر اگر سعدی شیرازی است × بافته های من و تو بازی است
بهار آمد جوانی را پس از پیری زسر گیرم کنار یار بینشینم ز عمر خود ثمر گیرم به گلشن باز گردم با گل و گلبن در آمیزم به طرف بوستان دلدار مهوش را به بر گیرم خزان و زردی آن را نهم در پشت سر روزی که در گلزار جان از گلعداز خود خبر گیرم پرو بالم که دردی از غم دلدار پرپر شد به فروردین به یاد وصل دلبر بال و پر گیرم به هنگام خزان در این خراب آباد بنشینم بهار آمد که بهر وصل او بار سفر گیرم اگر ساقی از آن جامی که بر عشاق افشاند بیفشاند به مستی از رخ او پرده بر گیرم غزل عارفانه از امام خمينی(ره) دل من دل من يه روز به دريا زد و رفت پشت پــا بـه رسـم دنيـا زد و رفت پـاشنه ي كفش فرار رو ور كشيد آسـتـيـن هـمّـتـو بـالا زد ورفــت رفت رفت دفـتـر گـذشـتـه هـا رو پـاره كـرد نـامـه ي فـردا ها رو تا زد و رفت و رفت رفت و رفـت و رفت آهای مردوم کوشا بلند شید جامه پوشا شروع کنید حیات با یک سال جدید شب تنهایی خوب سهراب سپهری گوش کن, دورترین مرغ جهان می خواند. شب سلیس است و یکدست و باز شمعدانی ها و صدا دارترین شاخه فصل ماه را می شنوند. گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را چشم تو زینت تاریکی نیست پلک ها را بتکان کفش به پا کن و بیا و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کند پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.
يــه دفـعـه بچـه شد وتنگ غروب سنگ توي شيشه فردا زد و
حيـوونـي تــازگــي آدم شـده بود به سـرش هـواي حـوّا زد و
دل من يه روز به دريا زد ورفت پشت پــا بـه رسـم دنيـا زد
زنـده هـا خيلـي براش كهنه بودند خودشو تو مرده ها جا زد و
هواي تازه دلش مي خواست ولي آخـرش تـوي غُـبـارا زد
دنبـال كليـد خـوشبختي مي گشت خودشـم قفلي تـو قفلها زد
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت
10:29 بعد از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت
10:24 بعد از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت
10:22 بعد از ظهر توسط هانیه | |


