شاعر اگر سعدی شیرازی است × بافته های من و تو بازی است
تمامی مطالب این وبلاگ برگرفته از منابع متعدد می باشد و هیچ گونه جنبه ی شخصی ندارد ^ کمک می خواهم مانده ام در شب این جاده کمک می خواهم کوله از شانه ام افتاده کمک می خواهم روزگاریست که آن سوی دعایم خالیست محض روی گل سجاده کمک می خواهم مانه ام با خود و این عشق زمینی که خدا به من سر به هوا داده کمک می خواهم ردپاهای مرا از دهن خاک بگیر یک نفس مانده به فریاد کمک می خواهم عاشقی معترفم جرم بزرگیست ولی اتفاقیست که افتاده کمک می خواهم فرهاد صفاریان شعرک{ کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد حسنت به هزار جلوه آراسته است زیبایی ات از رونق گل کاسته است من آنچه دل توخواست هرگز نشدم ما تو همانی که دلم خواسته است بگو آیا به یاد من دمی سر میکنی یا نه؟ تو هم یادی زپرواز کبوتر می کنی یا نه؟ دل من تشنه و خواهان یک جرعه نگاه تو مرا در چشمه چشمت شناور می کنی یا نه؟ نوشتم نام زیبای تو را در صفحه قلبم تو آیا اسم من را ثبت قلبت می کنی یا نه؟ هنوزم انتظار و انتظار است هنوزم دل به سینه بی قرار است هنوزم خواب می بینم به شبها همان مردی که براسبی سواراست همان مردی که آیدجمعه روزی و این پایان خوب انتظار است حاضر جوابی فرهادÿ در آوردندش از در چون یکی کوه دل و جانی به زیر کوه اندوه ملک فرمود تا بنواختندش به هر گامی نثاری ساختندش به هر نکته که خسرو ساز می داد جوابی هم به نکته باز می داد نخستین بار گفتش کز کجایی؟ بگفت از دار ملک آشنایی بگفت آنجازصنعت د رچه کوشند؟ بگفت انده خرند و جان فروشند بگفتا جان فروشی از ادب نیست بگفت از عشقبازان این عجب نیست بگفت ازدل شدی عاشق بدین سان؟ بگفت از دل تو می گویی من از جان بگفتا عشق شیرین بر تو چون است بگفت از جان شیرین آن فزون است بگفتا دل زمهرش کی کنی پاک؟ بگفت آنگه که باشم خفته در خاک بگفتا گر خرامی در سرایش بگفت اندازم این سر زیر پایش بگفتا رو صبوری کن در این درد بگفت از جان صبوری چون توان کرد بگفت او آن من شد زو مکن یاد بگفت این کی کند بیچاره فرهاد چو عاجز گشت خسرو در جوابش نیامد بیش پرسیدن صوابش به یاران گفت کز خاکی و آبی دیداری در تنهاییS ای سفر کرده من جای تو خالی باز با خاطره ها پای در این خانه نهادم بی تو این خانه غم آباد زمانه است هر کجا می نگرد دیده آلوده به اشکم از تو و رنج تو و یاد تو بسیار نشانه است خانه خلوت و غربت زده ام سخت غمین است اینک این سایه من با غم تو خاک نشین است ای خانه جاوید تو آباد ندانی که من از دوری تو خانه خرابم بی تو خود باخته ای خاک نشین نقش بر آبم دست افشانده ز جان در پی تو پابرکابم آمدم حال تو را از درو دیوار بپرسم آمدم باز در این کلبه که با دولت اشکی هاله گرد غم از چهره هر پرده بروبم آمدم تا که به هر بوته سرشکی بفشانم آمدم تا که به خود زهر خرابی بچشانم آمدم عکس تو را پیش نگاهم بنشانم آمدم تا که بجای تو در این خانه اندوه بمانم آمدم تا که بیاد تو شبی زار بگریم آمدم تا که بجای تو به رخساره گلها گل اشکی بفشانم آبی از دیده ببارم مهدی سهیلی (با تصرف) کاریکلماتور(SMS)J به آسمون نگاه کن دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه به اونی که کم نورتر قانع باش چون ستاره پرنور مال همه است و همه نگاش می کنن. شعله گفت کاش به شمعدان می رسیدم شمع بدون اینکه حرفی بزنه ذره ذره آب شد تا شعله به آرزویش برسد. اگه احساس کردی گناه یکی اونقدر بزرگ که قابل بخشش نیست بدون او گناه نیست که خیلی بزرگه این قلبه تو که خیلی کوچیکه. محبت مثل سکه می مونه که اگه بیفته توی قلک قلب نمی شه درش آورد اگه بخوای درش هم بیاری باید اونو بشکنی. هنر شمشیر اینه که یکی رو دوتا می کنه و هنر عشق اینه که دو تا رو یکی می کنه. بخشندگی از گل بیاموز چون حتی کف کفش کسی رو که لهش میکنه رو هم خوشبو می کنه. من چهار چیز خیلی دوست دارم: تو آسمون خدارو تو زمین خودم تو خودم قلبم تو قلبم تورو. کاش سه کلمه توی دنیا وجود نداشت: غرور عشق دروغ. اونوقت هیچ کس از روی غرورش به عشقش به دروغ نمی گفت. غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری بشکن اما به خاط غرورت قلب کسی که دوستت داره نشکن. غربت' روزگاری رفت و من در هر زمان آزمودم رنج «غربت» را بسی درد «غربت» میگدازد روح را جز «غریب» این را نمی داند کسی هست «غربت» گونه گون در روزگار محنت «غربت» بسی مرگ آور است از هزاران «غربت» اندوه خیز متولد هر ماه جنسی دارد ! آتش(فروردین مرداد آذر) هوا(خرداد مهر بهمن) خاک(اردیبهشت شهریور دی) آب(تیر آبان اسفند) خاک با آب: خانه آب درون خاک است. آب به خاک صفا می دهد آب خاک را قادر می سازد مادر تمام گیاهان باشدبدون آب خاک می میرد. این دو به هم محتاج و بدون هم بی فایده اند. اگر با ترکیب غلط تبدیل به گل نشوند. آب با آتش: اتش زیاد آب را خشک می کند و آب زیاد آتش را خاموش.این دو در حالت ترس و اضطراب مقابل هم قرار دارند. آب با آب: در ملاقات آب با آب هیچ نوع مقاومتی وجود ندارد. باران به جویبار و دریا یکسان می بارد. رودخانه به دریا دریا به اقیانوس ها ملحق می شوند و جریان دائمی آرزوها و احساسات را باعث می شوند. به شرط آنکه نگذاریم سیل به راه بیفتد. توافق طرفین شرط است. از آتش عشقت در و دیوار بسوزد بیچاره دل از حسرت دیدار بسوزد ای پیرهن ازشعله به تن کرده روانیست این خرمن غمخورده دگر بار بسوزد از آتش تو زنده نخواهد شد و افسوس ققنوس ترانه به دگر بار بسوزد آن هیمه عشق است که فواره کشیدست از وسوسه یار که تا یار بسوزد این کلبه ازآن صاعقه ویران شده دیگر ترسم که دلت در پس آواز بسوزد ابراهیم کشاورز شنیدستم که مجنون دل افکار چو شد از مردن لیلی خبردار گریبان چاک زد با آه و افغان به شوی تربت لیلی شتابان در آنجا کودکی دید ایستاده به سر عمامه مشکی نهاده سراغ تربت لیلی از او جست پس آن کودک به آشفت و به او گفت که ای مجنون تو را گر عشق بودی زمن کی این تقاضا می نمودی برو در این بیابان جست و جو کن زهرخاکی کفی بردار و بو کن زهر خاکی که بوی عشق بر خاست یقین دار تربت لیلی همانجاست
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت
5:37 بعد از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت
3:57 بعد از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت
11:59 قبل از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت
11:55 قبل از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت
6:14 بعد از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت
6:11 بعد از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت
6:7 بعد از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت
6:5 بعد از ظهر توسط هانیه | |
Yزنگ عشق
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت
2:18 بعد از ظهر توسط هانیه | |


