شاعر اگر سعدی شیرازی است × بافته های من و تو بازی است
سلام بعد از خیییلی تاخیر حسابی چه گلی به سر خودم زدم مجسمه خوشبختی یکی بود یکی شاید بود یا نبود زیر گنبد کبود مرد پولداری قبل از مرگ وصیت کرد که مجسمه ای از او در میان شهر بنا کنند و تمام اموال و جواهرات و متعلقاتش را بدان بیاویزند. مجسمه ای ساختند چشمهایش ار یاقوت و لباسش از ورقه های طلا و نگینهای شمشیرش الماس و نامش را گذاشتند مجسمه ی خوشبختی... پرستوی کوچکی در راه کوچ بود پای آن مجسمه برای استراحت نشست که ناگهان متوجه گریه ی مجسمه شد از او سبب را پرسید. مجسمه گفت من مجسمه ی شادی هستم اما حالا در وسط شهر فقر و غم مردم را می بینم تو پرستو می توانی به من کمک کنی برو به خانه ی چوبی در گوشه ی شهر و الماس شمشیرم را به آن زن بیوه بده که کودکش بیمار است. پرستو این کار را انجام داد و بازگشت..پرستو آهنگ بازگشت کرد که مجسمه را غمناک دید مجسمه گفت پرستوی عزیز خواهش دیگری دارم در گوشه ای از شهر پسر بچه ای یتیم زندگی می کند و از سرما و گرسنگی رنج می برد خواهش می کنم الماس چشم من را برای او ببر پرستو گفت اما من حاضر نیستم چشم تو را دربیاورم مجسمه جواب داد من با یک چشم هم می بینم حالا تا شب نشده برو بقیه در ادامه مطلب
ما همین بهتر که شعر خود سراییم ...مهم نیست در ناامیدی بسی امید است ...این یه داستانی است بسی با عبرت برای اهل نظر این یه داستان خوشله که یه جایی خوندم ولی نویسنده اش رو نمی شناسم..![]()
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت
1:11 بعد از ظهر توسط هانیه | |


