شاعر اگر سعدی شیرازی است × بافته های من و تو بازی است
آدرس فرستنده: پ 20
نامه فرستادم بگم ببخشيد
توروخدا به دل نگير که دير شد
از حال و روز من خبر نداری
نمی دونی دلم چطور اسير شد
اينجا قشنگ و دنجه واسه ی من
آروم و ساکت همه چی ميگذره
فقط با اين صدای درد و ناله
گاهی حواسم از نگات می پره
ولی به جون اين گل شقايق
تا صبح به ياد خنده هات بيدارم
باور نداری از پرستار بپرس
اون می دونه چند تا تخته ندارم
يه چيز می گم قول بده راز بمونه
يه فکرايی دارم واسه زندگی
می خوام بيام بيرون ازاين تختخواب
که ديگه بم نخندی بيمار نگی
الانم اون خانوم که مهربونه
داره باهام حرف می زنه با اشکاش
وقتی که خوب گوش میکنم ميفهمم
واسم چه آشنا میاد این صداش
انگار يکی واسم لالايي می خوند
با اين صدا بهم ميگفت هی پسر
می خندم و فقط نگاش می کنم
اونم میخنده میگه: جونِ مادر
يه چيزای با مزه تعريف ميکرد
ميگه که رفتی و عروسی کردی
طفلی نمی دونه به پای قولت
اونروز منو محکم چه بوسی کردی
نمی دونه وقتی قرار گذاشتيم
قسم ميخورديم با دو تا چشم خيس
با هم ديگه ميمونديم و سه نقطه
انگار خدا شاهد کارمون نيس
حقمونه! اينم جزاشه ديگه
تا ما باشيم اينهمه نزديک نشيم
مثل دوتا گربه به هم نچسبيم
تا ما باشيم عاشق فابريک نشيم
حالا ديگه دارم عقوبت ميشم
یه جورایی بهش میگن مجازات ولی آتیش بهتره تا اینکه من اینجوری حالا افتادم از چشات چه چيزای عجيب غريبی می گه
می گه الان 2 ساله دختر داری
میگم توروخدا برو حرف نزن این قصه هارو میگی چون بیکاری
انگاری اين دفعه حسابی رنجيد
بلند شد و يخرده ای نگا کرد
بعدش پرستار اومد و گفت خانوم
متاسفم فقط بايد دعا کرد
بغضم ميگيره عزيزم ببخشيد
هی فکرتو از سر من می گيرن
انگار که کاری ندارن به جز اين
که سر کوبوندن منو ببينن
وقتی که يادم می ره چشمای تو
بهم کمک می کنه سنگ ديوار
يادم ميای و دوباره ميشينم
توروخدا دست از سرم بر ندار
حالا خدايی راست می گن جون من؟
شوهر داری؟ مامان شدی ستاره؟
فکر نکنم ! جراتشو نداری -
خراب کنی عشقمونو يه باره
تو مال من بودی خودت می گفتی
مگه نه اينکه عشق پاکت منم
مگه نه اينکه عشق پاکم تويي
نرو دارم نفس نفس ميزنم
ستاره بعد تو هنوز من اينجام
يه جورايي بهم می گن ديوونه
فقط واسه اينکه تورو می خواستم
حتی نذاشتن بمونم تو خونه
اينا همش مواظب منن که
نخوام تورو ياد خودم بيارم
نمی دونم چه دشمنی بات دارن
شايد حسوديشون می شه به کارم
به اينکه انقدر واسم عزيزی
که وقتی واسم ميارن قرص خواب
ميگم بدو الان مياد به رويام
دير برسم پريده . يک ليوان آب !
ستاره! اين آخرای ناممه
يه سر بزن ، حالا ديگه کسی نيست
اينجا ديگه مزاحمامون رفتن
بيا بهشت زهرا قطعه ی بيست!
امروز یه ترانه میذارم...هیچی در موردش نمی گم فقط یخرده طولانیه راستش هر کاری کردم دلم نیومد کمش کنم..چه کنم دیگه با اینکه تحفه ای نیست اما هر کی معرشو دوست داره ..انگاری که فرزندشه ..خودتون بخونید.حتما خوشتون میاد اگه تا آخرش باشین
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت
10:46 قبل از ظهر توسط هانیه | |


