شاعر اگر سعدی شیرازی است × بافته های من و تو بازی است
جک J زنگ در خونتم هر کی تو رو بخواد اول باید بیاد منو بزنه. از بم خرابتر نیست....بمتم هنوز آوارای زلزله ی بم جمع نشده بود چند نفر شروع کردن دیوار ساختن گفتن چرا همچین میکنین میگن این همه مرده اطلاعیه هاشونو کجا بچسبونیم. یارو داشته دستشویی می ساخته آجر کم می آره openدرستش می کنه. تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟ با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن - با هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب اينجاس که هيچکدوم هم اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين !!!! حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز ميمونه (چشمک) . نتيجه گيري اخلاقي : دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو هم به هم ميزن. **خواستگاری خر!** خري امد به سوي مادر خويش بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش برو امشب برايم خواستگاري اگر تو بچه ات رو دوست داري خر مادر بگفتا اي پسر جان تو را من دوست دارم بيشتر از جان ز بين اين همه خرهاي خوشگل يکي را کن نشان چون نيست مشکل خرک از شادماني جفتکي زد کمي عرعر نمود و پشتکي زد بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سياهت خر همسايه را عاشق شدم من به زيبايي نباشد مثل او زن بگفت مادر برو پالان به تن کن برو اکنون بزرگان را خبر کن به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقلانه دو تا پالان خريدند پاي عقدش به افسار طلا با پول نقدش خريداري نمودند يک طويله همانطوري که رسم است در قبيله خر عاقد کتاب خود گشاييد وصال عقد ايشان را نماييد دوشيزه خر خانوم آيا رضايي؟ به عقد اين خر خوش تيپ درآيي يکي از حاضرين گفتا به خنده عروس خانوم به گل چيدن برفته براي بار سوم خر پرسيد که خر خانم سرش يکباره چرخيد خران عرعر کنان شادي نمودند به يونجه کام خود شيرين نمودند به اميد خوشي و شادماني براي اين دو خر در زندگاني نمکی - اگه کسی دستهات گرفت و قلبت لرزید عجله نکن شاید بابا برقی باشه. - به طرف میگن چند تا حیوون نام ببر که پرواز کنه؟ میگه، کبوتر، کلاغ، خر.میگن خر که پرواز نمی کنه. میگه خر دیگه یه دفعه دیدی پرواز کرد. - در یک نظرسنجی از مردم دنیا پرسیده شد نظر خودتون رو راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشور ها صادقانه بیان کنید؟ و کسی جوابی نداد زیرا در آفریقا مردم نمی دانستند غذا یعنی چه؟ در اروپا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟ در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟ در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟ در آمریکا کسی نمیدانست سایر کشورها یعنی چه؟ - اگر دبیر ریاضی بودم ثابت می کردم که چه طور شعاع نگاهت از مرکز قلبم می گذره اگه دبیر شیمی بودم عشقت رو توی قلبم پخش می کردم تا در محبت حل بشه... - روزی بود روزگاری نداشت جنگلی بود که درخت نداشت در این جنگل شکارچی ای بود که تفنگ نداشت روزی این شکارچی با تفنگی که فشنگ نداشت آهویی شکار کرد که سر نداشت و آنرا در کیسه ای انداخت که ته نداشت. این شعر شاعری داشت که اسم نداشت. درسته سر و ته نداشت اما ارزش سر کار گذاشتن داشت. - وقتی باران می بارد همه چیز زیبا می شود گلها درختها...میگم تو هم برو زیر بارون شاید فرجی شد. - یه روز یه فرشته اومد سراغم و ازم خواست که بین گل و گلدون یکی انتخاب کنم و من گلدون رو انتخاب کردم تا تورو توش بذارم.....چه کودی از تو بهتر.. - بچه که از خواب پا میشه جیش داره، زنبور که رو گل می شینه نیش داره، شطرنج که بازی می کنی کیش داره، اینهمه هم که با اینترنت چت می کنی فیش داره. - اگه یه روز زنبور نیشت زد ناراحت نشی چون اون هم می دونه که تو گلی. µنکته 'پند لقمان حکیم دو پند به پسرش نمود. اول آنکه پسرم همیشه لذیذترین غذاها را بخور و روی نرم ترین بالین ها بخواب. پسرش گفت پدر جان انسان که همیشه بهترین غذاها و نرم ترین بالین ها را ندارد که از آنها استفاده کند. پدرش به او گفت پسرم آنقدر گرسنگی بکش که نانی خشک برایت مثل لذیذترین غذاها باشد و آنقدر بی خوابی بکش که گر سرت را بر روی سنگی بگذاری مانند این باشد که روی پر قویی خوابیده باشی. نمکی Jمنبع این نوشته کتاب *زنگ خنده* آقای غلامرضا صمدی می باشد و هیچ گونه جنبة شخصی ندارد Îیک سال گذشتÍ من هنوز از غم از دست دادن تو ای بهتر از جانم، ناباورانه و سختی روزگار می گذرانم و امروز با قلبی آکنده از بدبختی پشیمانی و درد چه کنم، تنها و بی پناه همراه با کوله باری از بدهکاری، کاسة چه کنم به دست گرفته ام و بیست و چهار ساعته دفاتر نسیه را ورق می زنم تا شاید فرجی شود. لذا بدین وسیله به استحضار کلیه سروران معظم، همسایه ها به خصوص بستگان، شرکت ها و ادارات وابسته به بستگان به تلخی و اهالی محل و خلاصه، کلیه عزیزانی که در خوردن و بردن اموال این جانب از طریق نسیه که با پرداخت چک بی محل و التماس و ضامن موفق شدند ظرف مدت یک سال مرا به خاک سیاه بنشانند و حالا فقط با وعده های سرخرمن مرا دلداری می دهند، می رساند: مجلس یادبودی به یاد عزیزان ناکام و از دست رفتة پانصدی، دویستی و هزاری که در فاجعة نسیه جان خود را ازدست داده اند و خورده و فراموش شده اند منعقد می گردد. بنابراین فردا راس ساعت انتظار در مکان همیشگی سوپر ورشکسته ردیف آخر قطعة نسیه به سوگ می نشینیم. لذا از کلیة عزیزان بدهکاری که حدود یک سال است از قطعة ما نمی گذرند و شاید به کل ما را فراموش کرده باشند، استدعای طلب کارانه دارم، جهت تسویه حساب آخر سال نیم نگاهی هم به ما بکنند. ما منتظر قدم های پر خیر و برکت شما عزیزان طلب کار همیشگی هستیم. حضور شما عزیزان و سروران نسیه بر و فراموش کار در مجلس مذکور باعث شادی جسم و روح و تسلی خاطر این حقیر می باشد. امضا: کاسب محل نمکی rبرداشت از مطالب شخصی بدون ذکر منبع ممنوع می باشدr Lبه يمن بازگشايي مدارس کم کم بوی مدرسه به مشام می رسد. بوی کلاس, بوی گچ و تخته....... من نمی دونم وقتی اين نسيم سحری می دونه من به اين بو حساسم چرا اينُ به مشامم می رسونه, مگر نه اين است که زندگی بايد کرد, خب بابا چرا نمی ذاريد ما زندگيمونو بکنيم. کم کم داشتيم يه هوايي ميخورديم و اون روی خوب دنيا رو مي ديديم که دوباره پرونده زير بغل عين اين اخراجی ها مسافت بين خونه و مدرسه رو شروع کردم به متر کردن و هر روز به بهانه های جور واجور EFِ شناسنامة بی عکس, نقص پرونده, برگة انتقالی, کسری نمره انضباط و مانند اينها می رفتم و می اومدم اما نبودم گل مدير. اين مشکلات, مال يکي دو سال اخير نيست. اينها از سال هزار و سيصد و سه همزمان با بازگشايي دارالفنون, اولين مدرسة ايران بعد از به پايان رسيدن عمر مکتب خانه ها شروع شد. آقا اصلا همان مکتب خانه و خليفة کلاس(مبصر خودمون) چه کارش بود. اين بزرگترها در جوانی تمام و کمال (با عرض معذرت) حال و حول خود را کرده و حالا چسبيده اند به ما و قربونش برم به کمتراز مهندسی, پزشکی و مانند اينها رضايت نمی دهند آخر همه که نبايد دکتر باشند يکي هم بايد مريض باشد يا نهh. اصلا مگر ما جوانها دل نداريم؟ خب اين هم سرنوشت ماست ديگر... بعد از دوازده سال درس خواندن و رنجيدن, بايد آن را در چهار پنج ساعت امتحان کنکور پس داده و با زور چکش در دانشگاه آزاد, دولتی يا کپنی و ..... شروع کرده به علافی يا با کلاس تر, اخذ تحصيلات عاليه@ و پنج, شش سال تلف کردن عمر گرانمايه.دست آخر عده ای می شوند کهنه شور و عده ای هم در کنار اتباع خارجه با کمال افتخار به شغل شريف کاگری@ و امثال اينها پرداخته و کمی از آرزوی بزرگترها را مبنا بر مهندس شدن بر آورده می کنند. پالبته جوان های ما که به اين مشاغل رضايت نمی دهند و همگی از همان اول طالب نشستن پشت ميزندوآش همان و کاسه همان. همه شان هم با اسناد طلاق,ازدواج, بيماری مادر و .... به طور دائم الشاکی, همه را متهم می کنند و خود را قربانی و دست بازيچة همه کس حتی شورای امنيت می دانند و حال و هوای جوانی را بهانه ای می کنند برای ندانم کاريهايشان. الحق که توجيه خوبی است. يک دسته ازاين جوانان هم که از هر دودنيا آزادند و به قول معروف عاشق شده اند که اگر هوش و هواس داشتند حتما اين را می انداختند گردن سينمای هندوستان. عيبي ندارد عاشقان هر چه بخواهيد بخواهيد خجالت نکشيد. خلاصه اصل موضوع اينکه برادر من , نمايندة شهر خود,شما که داريد بر سر مشکلات وزارت خانه ها و دفاتر دولتی ومسئولانشان نزاع می کنيد و هر روز از حق مسلم و غير مسلم خود دم می زنيدü اگر بخشی از اين انرژي را صرف حل مشکلات مدارس بکنيد, آينده ای روشن و نه چندان دور در انتظار ميهن ماست زيرا همين هفت ساله هايي که چندی پيش,روز اول مدرسه را جشن گرفتند آيندة همين دفاتر و وزارت خانه هايي که شما به هر دليلی سر آن مشاجره می کنيد را می سازند. به فکر مدارسی باشيد که در روستاها با يک نسيم سحری همراه با آرزوهای کوچک بر باد می روند. اصلا مگه نمی گن معلمی شغل انبياست. چرا درس يک معلم بايد فقط محدود به کتاب درسی باشد. انبيا که شيمي و فيزيک درس نمي دادند. اخلاق و معرفت و حقانيت را آموزش ميدادند, چيزي که اين روزها کمتر کسی پيدا مي شه بدونه اينا يعنی چهsss با دنياي صادقانة کودکان روراست باشيد. بچه ها, بچه اند و لايحه و مصوبات نمی شناسند, فکر چاره باشيد. برای خودم نميگويم از ما که گذشت سال ديگه مدرسه رو به خير و ما رو به سلامت. مي ريم و برامون فقط خاطرات ميزهای چوبی ميمونه که بيشتر شبيه لوح يادگاریِ و آرزوی يه بار ديگه نشستن سر کلاس.براي بچه های الان ميگم. خلاصه ما که فقط ميگيم و حرف دلمون ميزنيم, کو گوش شنوا.... O و در آخر اين شعر رو تقديم می کنم به هر کی که اين شعرُ بخونه(اميدوارم شاعرش راضي باشه که تغييرش دادمJ. برای جلب رضايت در دسترس نبود) هی بچه جون گريه نکن ما هممون مثل هميم هر روز که از خواب پا ميشيم کيف کهنه رو بر ميداريم يکي ميره سر کلاس, يکي مي ره تو هپروت يکي که توی دفترِ, يکي ميره دنبال توپ کهنه کيف مدرسه مون تا ظهر روي دوشهای ماست گريه های ته کلاس مثل هميشه بي صداست هر کسی هستی يه دفعه قد بکش از پشت کتاب نمره ها رو ديگه نخون, رها شو از حيلة خواب کاشکي ميشد تو مدرسه ماخودمون باشيم و بس حتی برای امتحان, حتی برای يك نفس تا کی به جای خودمون نمره هامون حرف بزنه تا کی سکوت و امتحان, نقش نمايش منه می خوام همين نمره هارو صحن ديوار بزنم در اين بخش سعي بر اين است تا كمي هم به دست نوشته هاي خود نمك با كمي پياز داغ رخدادهاي روز اضافه شود و در بعضي مواقع نيز اشعار ديگران به صورت طنز تغيير داده مي شود. شايد در كنار سفرة رنگين ادبي اين وبلاگ، بد نباشه. چه آدمهايي...! چقدر ما آدمهاي بدي هستيم كه هر دارو يا اكتشاف جديدي انجام مي دهيم روي اين موش هاي آزميشگاهي امتحان مي كنيم، مگر آنها چه گناهي كرده ند تقصير خودشان كه نبوده خدا آنها را مانند انسانها آفريده. اگر من يك موش آزمايشگاهي بودم هرروز دعا مي كردم كه كاش يك گربه مي شدم اما موش آزمايشگاهي نه. چقدر ما آدم هاي بدي هستيم كه به خاطر ساختن فيلم هاي كليشه اي و بي سر و ته خودمان از حيوانات بازيگر مي سازيم . اسب ها را مي زنيم زمين و پرنده ها و ماهي هاي زيادي را تلف مي كنيم اگر من يك حيوان بودم باغ وحش را به آرتيست بودن ترجيح مي دادم. چقدر ما آدم هاي بدي هستيم كه يك سيب قرمز را كه كلي صبر كرده تا به تكامل برسد را بي تفاوت گاز مي زنيم، اگر من يك سيب بودم ترجيح مي دادم گنديده بشم تا اينكه برم تو شكم آدم هاي پرخور كه هر چيزي توي شكمشون پيدا ميشه. و چقدر ما آدم هاي بدي هستيم ولي اين دفعه نه به خاطر موش، سيب و پلنگ بلكه به خاطر خودمان. اينكه هر روز مي بينيم كشتار مظلومان را در مقابل سكوت مرگبار موظفان و بي خانمان شدن همنوعانمان. مگر نه اين است كه : بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند چوعضوي به دردآوردروزگار دگر عضوها را نماند قرار توكزمحنت ديگران بي غمي نشايد كه نامت نهند آدمي آيا اگر سعدي در اين زمان مي زيست باز هم اين شعر را مي گفت؟
نمكي ![]()
مطالب اين بخش شخصي و برداشت بدون ذكر منبع ممنوع مي باشد ![]()
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت
8:54 بعد از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت
2:8 قبل از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت
11:30 قبل از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت
4:0 بعد از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت
11:35 بعد از ظهر توسط هانیه | |
نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت
11:30 قبل از ظهر توسط هانیه | |


