تبليغاتX
بافته ها - الهی نامه رمضان
بافته ها

شاعر اگر سعدی شیرازی است × بافته های من و تو بازی است

 

الهی نامه رمضان 

برگ دهم

الهی. هر که را عقل دادی چه ندادی ، و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟الهی نامه رمضان
  
الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت . دل من افزونی است …

الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد از بود تــــو همـــه عطا است …

الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز …

الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان …

الهی ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه

 بود که افزوئی و نکاهی؟

الهــــی چه عزیز است او که تو او را خواهی در بگریزد او را در راه آری

طوبی آنکس را را کـــه تو او رایی …

کریمــا گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ـ بنده آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟

تو دانی . تو آنی که گفتی من آنم آنــی …

الهی نمی توانم که این کار بیتو بسر بریم نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم …

خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به آن روز رسیم میان آتش و دودیم اگـــر

 بدو گیتی آنروز یابیم پر سودیم ور بود خود را در یابیم به نبــود ...

الهی از آنچه نخواستی چه آیــــد؟ و آنرا که نخواندی کی آیــد؟

تا کشته را از آب چیست؟ و نا بایسته را جواب چیست؟

تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟ و خار را چه از آن کش بوی گل در کنار است ...

الهی شاد بدانم که بد درگاه تو میزارم بر آن امیـــد که روزی در میـــدان فضل بتو نازم

الهی نسیمی دمید از باغ دوستی دل را فـــدا کردیم ...

بویی یافتیم از خزینه دوستی بپادشاهی بر سر عالم ندا کردیم ...

برقی تافت از مشرق حقیقت آب و گل کم انگاشتیم و دو گییتی بگذاشتیم ...

یک نظر بسوختیم و بگداختیم بیفزای نظری و این سوخته را مـــرهم ساز و غرق شده را دریاب که می زده راهم بمی دارد و مرهم بود ...

الهی تودوستان را به خصمان می نمایی

درویشان را به غم و اندوهان می دهی

بیمار کنی و خود بیمارستان کنی

درمانده کنی و خود درمان کنی

از خاک آدم کنی و با وی احسان کنی

سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی

مجلسش روضه رضوان کنی نا خوردن گندم با وی پیمان کنی

و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی

آنگه او را بزندان کنی و سال ها گریان کنی جباری تو کار جباران کنی

خداوندی کار خداوندان کنی

تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی ...

و هرآنچه که هست و خواهد بود و خواهد شد از ذات تو و مهربانی توست ...

الهی آمین ...
 

برگ یازدهم

الهی. هر که را عقل دادی چه ندادی ، و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟
  
الهی آمدم با دو دست تهی ...

چه بود اگر از فضل خود براین خسته دلم مرهم نهی؟

الهی تو دوستان خود را به لطف پیدا گشتی تا قومـــی را به شراب انس متان کردی قومی را بدریای دهشت غرق کردی ...

الهی تو آنی که نور تجلی بر دل های دوستان تابان کردی چشمه های مهـــر در سر ایشان روان کردی و آن دلها را آیینــه خود محل صفا کردی

تو در آن پیدا و به پیدایـی خـــود در آن دو گیتی نا پیدا کردی ...

الهی هر چه نشان شمردم پرده بود و هــر چه می مایه دانستم بیهوده بود ...

الهی این پرده ی من از من بدار و عیب هستی من از من وا دار و مرا در دست کوشش بمن گذار

الهی کرد ما در میار و زیان ما از ما وا دار ای کردگار نیکو کار آنچه بی ما ساختی بی ما راست دار و آنچـــه تو برتادی بما مسپار ...

الهی همه دوستان میان دو تن باشد ـ سه دیگر نگنجد درین دوستی همه تویی من در نگنجم

گر این کار سراز منست مرا بدین کار نا کاردر سزار تو است همه توئی من فضول را بدعوی چه کار؟

الهی از کجا باز یابم من آنروز که تو مرا بودی و من نبودم تا باز بدان روز رسم میان آتش و دودم

اگر بدو گیتی آن روز من یابم پر سودم در بود خود را دریابم به نبود خود خشنودم ...

الهی ای داننــــده هر چیز و سازنده هر کار و دارنه هر کس نه کس را با تو بنازی و نه کس را از تو بی نیازی کار به حکمت می اندازی و به لطف می سازی نه بیداد است و نه بازی ...

الهی نه به چرائی کار تو بنده را علم و نه بر تو کس را حکم سزا ها تو ساختی و نوا ها تو ساختی و نه از کسی به تو نه از تو به کس همه از تو بتو همه توئی و بس ...

الهی ترا آنکس ببیند که ترا در ازل دید که دو گیتی او را ناپدید و ترا او دید که نادیده پسندید ...

الهی بر هزاران عقبه بگذارنیدی و یکی ماند دل من خجل ماند از بس که ترا خواند ...

الهی به هزاران آب شبستی تا آشنا کردی با دوستی و یک ماند آن که مرا از من بشوی تا از پس خود بر خیزم و تو مانی ...

الهی نصیب این بیچاره ازین کار همه درد است ... این داستان عشق است ...

بیچاره آنکس که ازین درد فرد است حقا که هر که بدین درد ننازد نا جوانمرد است ...

الهی از ضعیف چه آید جز خطا و از جاهل چه آید جز جفا و تو خداوندی کریم و لطیف چه سزد جز از کرم و بخشیدن عطا ...

بر من ببخشای گناهانم که همگی از نادانی و جهل من و بخشش از آن توست ...

الهی آمین ...
 

برگ دوازدهم

الهی. هر که را عقل دادی چه ندادی ، و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟
  
خدایا ...

بداده و نداده و گرفته ات شکر

که داده ات نعمت و نداده ات حکمت وگرفته ات امتحان

پروردگارا ...

آبروی مرا به توانگری نگه دار و شخصیت مرا به تنگدستی از بین مبر

تا مبادا از روزی خواهان تو روزی بخواهم

و از آفریده های بد کردارت طلب مهربانی کنم

و در حالتی قرار گیرم که به تعریف و تمجید کسی که به من چیزی داده بپردازم

و از کسی که مرا از امکاناتی منع کرده بد گویی کنم

پروردگارا ...

همچون هميشه لحظات تلخ تنهايي ام را با شيريني ياد تو بر وفق مراد ميسازم...

تويي كه توانم دادي كه از بودنم بهترين بهره را ببرم ...

و به من آموختي كه مشكلات را بجان خود بخرم ...

ولي آيا اين من ...

در اين زندان بزرگ خويشتن توانسته است بهترين بهره بودن را از آن خود سازد ؟

و در نبرد مشكلات به آسودگي تن نبازد ؟

و همواره و همواره به عشق ابدي تو نازد ؟

سخت است.... سخت ....

بارالهي ...

ديگر "دوست داشتن" – " نيكي‌" – " مهر " – " محبت " ...

در جاي خود معني نمي شوند ...
معبود من ...
دامني آلوده دارم ولي در عوض دريايي از التماس و تضرع قلبم را تسكين مي دهد ...

خدايا ...

" با تو بودن " پاك بودن است ... مرا با خود همراه ساز ...

و دمي از يادت دور نساز ...

خدايا ...

بخشنده اي و كريم ... مهرباني و رحيم ...

و باز هم این منم ...

بنده رو سيه ات كه ...

همواره بر درت ميكوبم تا از بند ماديات رهايم سازي ...

و به اصل خود برساني ...

حیاتم را به تو می سپارم و چشمانم را می بندم تا بدانی چه پرونده سیاهی دارم ...

خدایا ... دستان نیازمندمان را محتاج غیر از خود مکن ...

الهی آمین ...

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط هانیه | |