شاعر اگر سعدی شیرازی است × بافته های من و تو بازی است
..پرستو این کار را هم انجام داد هوا نم نمک رو بر سردی می گذاشت و زمان کوچ پرستو دیر شده بود اما شبی دیگر را آنجا ماند و با یک نکه ورقه ی طلا از پیراهن مجسمه دخترک بینوایی را شاد کرد..روزها گذشت و پرستو از تکه های لباس زر مجسمه برا ی دیگران می برد و همینطور هوا سردتر می شدتا اینکه از لباس مجسمه چیزی نمانده بود..ناچار پرستو به تقاضای مجسمه چشم دیگر او را در اورد و برای پیرزنی بد که با نوه اش در تنگدستی به سر می برند..دیگر از مجسمه چیزی جز سنگها ی بی ارزش نمانده بود زمستان رسیده و پرستو توان کوچ را نداست و روز به روز ضعیفتر می شد تا اینکه یک شب پای مجسمه آرام آرام خوابیدو .. مجسمه وقتی فهمید پرستو مرده شروع به گریه کرد آنقدر غمزده بود که ناگهان در هم فروشکست و ریخت..صبح روز بعد مردم فقط تکه های از سنگ ار دیدند که در آغوشش پرنده ای جان داده اما هیچ کس راز آنها را متوجه نشد
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت
1:11 بعد از ظهر توسط هانیه | |


