شاعر اگر سعدی شیرازی است × بافته های من و تو بازی است
شبی با شاعران نشسته بودیم در گلستانی بس خوش و خرم و گلها را نظاره می کردیم که سعدی آمد و زد توی حالمان و گفت: به چه کار آیدت ز گل طبقی از گلستان من ببر ورقی هنوز نرسیده فردوسی با اسکورت رستم اومد و گفت: بسی رنج بدم در این سال سی و از اسب رستم پرید پایین و شد نقل مجلس که ناگهان رند شیراز دستش اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود وارد شد و با حالت گرفته گفت: دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت سببی ساز خدایا که پشیمان نشود و ما هم آمین کنان نشوندیمش ور دست خودمون خلاصه مجلس حسابی گل انداخته بود و شعرا در عشق و حماسه و عرفان به هم ید بیضا مینمایاندند و بچه ها یعنی پروین و شهریار و اخوان اون گوشه موشه ها چشمک میزدند که حضرت مولانا باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم کنان آمد و زد پشت حافظ و گفت ریز میبینمت. بعد هم رفت روی منبر و از خاطراتش با جناب شمس تعریف می کرد که ناگهان بابای مجلس حضور پیدا کرد و همه از جاشان برق گرفته جهشی زده و خاموش ماندند. حافظ که هنوز توی هوای کام دل فرداش بود با پس کله ای سعدی به خودش اومد و خیزی کرد. پدر مجلس(جناب رودکی رو عرض می کنم) نگاهی به تک تک انداخت و گفت: مرا بسود و بریخت هر چه دندان بود که یه هو باباقوقوری اومد و گفت با شامپوی داروگر موها می شه لطیفتر جناب سعدی خشمی برآورد و گفت:ای شوخ چشم پدر دندانشان مشکل داره خمیردندان باید؛ و فردوسی بی هیچ سخنی با لبخندی ملیح دندانهایش را که هنوز خوراک کرم لحد نشده بود به همگان عرضه داشت . حضرت مولانا که به وجد آمده بود گفت: چه دندانهای نقره فامی خمیردندانت چیست؟ فردوسی فکری شد و گفت: خمیردندان؟ حمید.....!!! ![]()
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت
7:56 بعد از ظهر توسط هانیه | |


